2

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

«ویو ا.ت»

از وقتی از اتاق بابا اومده بودم بیرون، یه گوشه‌ی تختم نشسته بودم و به حرفاش فکر می‌کردم.

یعنی واقعاً حاضر بود جون کوک رو بگیره؟

گوشیم رو برداشتم و چت‌مون رو باز کردم. آخرین پیامش هنوز روی صفحه بود.

جونگکوک: ماهک، ساعت هشت میام دنبالت. آماده باش.

ساعت هفت و نیم بود.

نمی‌دونستم باید چی کار کنم. اگه می‌رفتم و مثل همیشه رفتار می‌کردم، بابام می‌فهمید. اگه هم به کوک می‌گفتم نمیام، حتماً می‌پرسید چرا.

بالاخره براش نوشتم.

ا.ت: کوک امشب نمیام.

چند ثانیه بعد جواب داد.

جونگکوک: چرا؟

ا.ت: حوصله ندارم.

جونگکوک: چی شده که یهو حوصله نداری؟

ا.ت: هیچی کوک، فقط نمیام دیگه.

جونگکوک: باشه.

با دیدن جوابش یه نفس راحت کشیدم، ولی چند ثانیه بعد دوباره پیام داد.

جونگکوک: فردا می‌بینمت.

گوشی رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم. دلم می‌خواست فقط یه بار دیگه بغلم کنه و بهم بگه همه‌چی درست می‌شه.

ولی نمی‌تونستم بذارم به خاطر من اتفاقی براش بیفته.

---

«فردا صبح»

هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.

کوک بود.

با صدای خواب‌آلود جواب دادم.

ا.ت: الووو؟

جونگکوک: بیداری؟

ا.ت: نه، دارم با روحَم حرف می‌زنم.

یه خنده‌ی کوتاه کرد.

جونگکوک: خیلی بامزه‌ای! پاشو دیگه، ظهر شده.

ا.ت: خب که چییی؟

جونگکوک: که چی نداره، دلم برات تنگ شده. از دیروز ندیدمت.

با شنیدن حرفش لبخند زدم، ولی زود لبخندم رو جمع کردم.

ا.ت: من کار دارم، بعداً حرف می‌زنیم.

جونگکوک: چه کاری داری؟

ا.ت: کوک، چرا این‌قدر سؤال می‌پرسی؟

چند لحظه سکوت کرد.

جونگکوک: چون دارم باهات حرف می‌زنم و حس می‌کنم اصلاً حوصله‌ی منو نداری.

ا.ت: خب ندارم!

همین که حرفم تموم شد، پشیمون شدم.

جونگکوک: باشه، خانوم! لازم نیست این‌جوری جواب بدی.

ا.ت: خدافظ.

قبل از اینکه چیزی بگه، تماس رو قطع کردم.

گوشی رو پرت کردم روی تخت و صورتم رو بین دستام گرفتم.

خدایا، چرا باید این‌قدر سخت می‌بود؟

---

«ویو جونگکوک»

گوشی رو از جلوی صورتم پایین آوردم و اخمام رو توی هم کشیدم.

این دختر از دیروز یه جوری شده بود که اصلاً نمی‌فهمیدم چی به چیه!

یه روز برای رفتن به شهربازی ذوق می‌کرد، روز بعد حتی حوصله نداشت باهام حرف بزنه.

گوشی رو گذاشتم روی میز و مشغول کارم شدم، ولی هر چند دقیقه یه بار نگاهم می‌رفت سمتش.

آخر سر کلافه شدم و بهش پیام دادم.

جونگکوک: وقتی کارت تموم شد بهم زنگ بزن.

پیام رو فرستادم و گوشی رو کنار گذاشتم.

نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده، ولی یه چیزی درست نبود.

فقط امیدوار بودم خودش بهم بگه چی شده.

«ادامه دارد»
دیدگاه ها (۱)

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

ری اکشن BTSوقتی میپرسیم ...چرا زنگ زدم جوابمو ندادی..

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دوم p.19 (روایت از زبان ا.ت...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط