#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ (Final)
ویو لیلی ___
همون شب...
کنار دریا نشسته بودیم. موجها آروم به ساحل میخوردن.
تهونگ: «لیلی... میدونی ۰۳:۰۳ برای من چیه؟»
لیلی: «ساعتی که مادرت رو ازت گرفت...»
لبخند تلخی زد.
تهونگ: «ولی حالا... ساعتیه که تو رو بهم داد.»
دستم رو گرفت.
تهونگ: «ممنون که موندی...»
اشکم جمع شد.
لیلی: «منم ممنونم که سعی کردی عوض بشی...»
نیمهشب،___________________________
صدای تیر.
دویدم بیرون.
تهونگ روی زمین افتاده بود.
لیلی: «تهونگ...؟!»
کنارش زانو زدم.
چشمهاش رو باز کرد.
تهونگ: «لی... لی...»
لیلی: «من اینجام!»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهونگ: «ببخشید... که آخرش... نتونستم کنارت بمونم.»
لیلی: «نهههه..... نه... تو قول داده بودی...»
دستش رو روی صورتم گذاشت.
تهونگ: «دوستت داشتم... بیشتر از چیزی که باید.»
دستش افتاد.
چشمهاش بسته شد.
و من فقط یه جمله رو تکرار میکردم:
لیلی: «تهونگ... بیدار شو... من هنوز اینجام...»
اشکام جاری شدن .
لیلی: تهونگ....نههه......لطفا بیدار شو....
دستشو گرفتم..
لیلی: «تو گفتی ۰۳:۰۳ یعنی شروع دوباره...»
اشکم افتاد روی دستم.
لیلی: «پس چرا برای من... یعنی پایان؟»
جوابی نبود.
فقط صدای موجها.
فقط باد.
فقط سکوت.
و من...
با خاطرهی مردی که دیگر برنمیگشت.
۰۳:۰۳
ساعتی که یک مادر از دنیا رفت.
ساعتی که یک پسر، تمام زندگیاش را برای پیدا کردن حقیقت از دست داد.
ساعتی که یک قاتل متولد شد.
ساعتی که یک دختر وارد زندگی او شد.
ساعتی که همهچیز تغییر کرد.
و در آخر...
ساعتی که یک عشق...
تنها یک خاطره شد.
بعضی آدمها برای ماندن وارد زندگیمان نمیشوند...
میآیند تا چیزی را در قلبمان برای همیشه تغییر بدهند.
و تهونگ...
برای لیلی همین بود.
یک عشقِ اشتباه.
یک سرنوشتِ تلخ.
یک خاطرهی فراموشنشدنی.
و ساعتی که هیچوقت از روی ۰۳:۰۳ جلو نرفت.
و اینم از رمان «سه و سه دقیقه»...
رمانی دربارهی قتلی که از یک ساعت شروع شد...
و عشقی که در همان ساعت به پایان رسید.
شاید اگر لیلی هیچوقت J را پیدا نمیکرد...
اگر آن شب ساعت ۰۳:۰۳ نمیشد...
اگر تهونگ هیچوقت عاشق نمیشد...
شاید پایانشان این نبود.
اما بعضی داستانها قرار نیست خوش تمام شوند.
بعضی عشقها...
فقط میآیند،
تمام دنیایت را عوض میکنند،
و بعد...
بیصدا میروند.
و تو میمانی...
با یک مشت خاطره،
یک قلب شکسته،
و ساعتی که هر بار به آن نگاه میکنی،
یادت میاندازد:
بعضی پایانها، هیچوقت واقعاً تمام نمیشوند...
پایان.....
به بههههه،سلاممممم اینم از پایان رمان ۰۳:۰۳ دقیقه امیدوارم خوشتون اومده باشه
و اگه بد شد خیلی ببخشیددددددد💔
امشب ممکن رمان جدید رو بزارم پس حتما یادتون نره لایک کنید ک نظر بدین تا انرژی بگیرم
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ (Final)
ویو لیلی ___
همون شب...
کنار دریا نشسته بودیم. موجها آروم به ساحل میخوردن.
تهونگ: «لیلی... میدونی ۰۳:۰۳ برای من چیه؟»
لیلی: «ساعتی که مادرت رو ازت گرفت...»
لبخند تلخی زد.
تهونگ: «ولی حالا... ساعتیه که تو رو بهم داد.»
دستم رو گرفت.
تهونگ: «ممنون که موندی...»
اشکم جمع شد.
لیلی: «منم ممنونم که سعی کردی عوض بشی...»
نیمهشب،___________________________
صدای تیر.
دویدم بیرون.
تهونگ روی زمین افتاده بود.
لیلی: «تهونگ...؟!»
کنارش زانو زدم.
چشمهاش رو باز کرد.
تهونگ: «لی... لی...»
لیلی: «من اینجام!»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهونگ: «ببخشید... که آخرش... نتونستم کنارت بمونم.»
لیلی: «نهههه..... نه... تو قول داده بودی...»
دستش رو روی صورتم گذاشت.
تهونگ: «دوستت داشتم... بیشتر از چیزی که باید.»
دستش افتاد.
چشمهاش بسته شد.
و من فقط یه جمله رو تکرار میکردم:
لیلی: «تهونگ... بیدار شو... من هنوز اینجام...»
اشکام جاری شدن .
لیلی: تهونگ....نههه......لطفا بیدار شو....
دستشو گرفتم..
لیلی: «تو گفتی ۰۳:۰۳ یعنی شروع دوباره...»
اشکم افتاد روی دستم.
لیلی: «پس چرا برای من... یعنی پایان؟»
جوابی نبود.
فقط صدای موجها.
فقط باد.
فقط سکوت.
و من...
با خاطرهی مردی که دیگر برنمیگشت.
۰۳:۰۳
ساعتی که یک مادر از دنیا رفت.
ساعتی که یک پسر، تمام زندگیاش را برای پیدا کردن حقیقت از دست داد.
ساعتی که یک قاتل متولد شد.
ساعتی که یک دختر وارد زندگی او شد.
ساعتی که همهچیز تغییر کرد.
و در آخر...
ساعتی که یک عشق...
تنها یک خاطره شد.
بعضی آدمها برای ماندن وارد زندگیمان نمیشوند...
میآیند تا چیزی را در قلبمان برای همیشه تغییر بدهند.
و تهونگ...
برای لیلی همین بود.
یک عشقِ اشتباه.
یک سرنوشتِ تلخ.
یک خاطرهی فراموشنشدنی.
و ساعتی که هیچوقت از روی ۰۳:۰۳ جلو نرفت.
و اینم از رمان «سه و سه دقیقه»...
رمانی دربارهی قتلی که از یک ساعت شروع شد...
و عشقی که در همان ساعت به پایان رسید.
شاید اگر لیلی هیچوقت J را پیدا نمیکرد...
اگر آن شب ساعت ۰۳:۰۳ نمیشد...
اگر تهونگ هیچوقت عاشق نمیشد...
شاید پایانشان این نبود.
اما بعضی داستانها قرار نیست خوش تمام شوند.
بعضی عشقها...
فقط میآیند،
تمام دنیایت را عوض میکنند،
و بعد...
بیصدا میروند.
و تو میمانی...
با یک مشت خاطره،
یک قلب شکسته،
و ساعتی که هر بار به آن نگاه میکنی،
یادت میاندازد:
بعضی پایانها، هیچوقت واقعاً تمام نمیشوند...
پایان.....
به بههههه،سلاممممم اینم از پایان رمان ۰۳:۰۳ دقیقه امیدوارم خوشتون اومده باشه
و اگه بد شد خیلی ببخشیددددددد💔
امشب ممکن رمان جدید رو بزارم پس حتما یادتون نره لایک کنید ک نظر بدین تا انرژی بگیرم
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۱.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط