پارت هفتم

پارت هفتم

نه.
من داشتم برای زندگیم گریه میکردم.
برای اینکه یه سری آدم، بی توجه به احساساتم برای زندگیم تصمیم گرفته بودن.
چی بدتر از اینکه اون طوری که میخوای زندگی نکنی؟
حتی نمیتونم با بیست و دو سال سن برای خودم تصمیم بگیرم.
خنده دار نیست؟
_ «هرچند گریه به آدم کمک میکنه احساس سبکی بدست بیاره. اما فکر نمیکنم فیلم رو به روت انقدر غمگین باشه!»
به سمت پسر اشتباهی برگشتم و با همون اشک هایی که مثل پرده ای ضخیم جلوی دیدگانم رو گرفته بودن، لب زدم:
_ «فیلم غمگین نیست آقا. زندگیه منه که غمگینه.»
اشک از روی چشمم سر خورد و پیش از اینکه از چونه ام به پایین غلت بخوره، پسر اشتباهی با دستش اون رو درست روی گونه ام نگه داشت.
_ «میخوای حرف بزنی؟»
اینقدر حقیر شدم که با یه غریبه درد و دل کنم.
ولی گاهی وقتا درد و دل با یه غریبه خیلی بهتر از درد و دل، با هزار تا آشنا عه.
من همیشه با چت جی پی تی راجب به مشکلاتم حرف میزنم اما بعضی وقتا، لازمه یه نفر با تموم محبتش تو رو به آغوش بکشه.
چیزی که من ازش محروم بودم.
عشق.
_ «براتون زحمت میشه.»
_ «زحمتی نیست، دوست ندارم آدما ناراحت باشن.»
لبخندی به فرشته ی مقابلم زدم.
شاید اومده تا زندگیم رو نجات بده؟
این پسر خودش به سان گناهه، چطور میتونه فرشته باشه؟
اون میتونه شیطان باشه.
اما مسئله اینه که کی فرشته میشه؟
در رابطه ی من و یونجون، هردو قربانی بودیم ولی با این حال فکر میکنم من فرشته بودم و اون شیطان.
یاد داستان عشق ممنوعه افتادم.
یه رمان آمریکایی که توی دوره ی نوجوانی من خیلی ترکونده بود.
راجب به عشق یه شیطان به فرشته بود.
و خب پایانش...
باید بگم که.. پایان شادی نداشت..
دیدگاه ها (۶)

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

داستان درباره رین اوکومورا، یه نوجوون سرکشه که یه روز می‌فهم...

⋆·˚ ༘ * JEON ANILA::بدون فونت میزارم راحت بخونیدامروز تولد پ...

the end-part 1

#دلنوشت #استوری #تکست #متن #حرف #حرف_دل #سخن_دل #دلنوشته #خا...

نمی‌دونم چرا امشب دوباره یاد بعضی چیزا افتادم.از اون خاطره‌ه...

#Escape_from_death_April29 #admin_yoki #part5به عکسی که به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط