آقای ایــران راهــش را پیـدا کرد

آقای ایــران راهــش را پیـدا کرد
راھڪار ِ شھادت از زبان رھبر ِ شھید💔..


تو چه دانی که چه ها کرد فراغت با من💔
وصف‌ احوال‌ من‌ افتاد‌ به‌ دستان‌ِ قلم 
من‌‌ نوشتم‌‌ که غمی‌‌ نیست ؛
تو‌ بخوان‌‌ سخت‌‌ گذشت .





سجاده‌ات هنوز بوی سحر می‌دهد؛ منتظر است تکبیری بگویی و قامتت را به سجده ببری تا گرم در آغوشت بگیرد. تسبیحِ تربتت ذکرهای ناتمام‌ را می‌شمارد و دلتنگِ انگشتانی که نوازشش کنند و نور اذکار را بر دانه‌هایش بتابانند. مُهرِ کربلایت نشانی از فراق دارد؛ فراقِ شصت‌ونه‌ساله از کربلای حسین'ع'! آخر چگونه بر این فراق صبر کرده بودی عزیزِ دلم؟ هنوز هم گرمای پیشانی‌ات را حفظ کرده است. گرمایی توام با رنج فراق!
آقای کتاب‌خوانِ شاعرِ اهلِ قلم! قلمت را می‌بینی؟ جوهرِ اشک‌هایش را می‌بینی؟ نمی‌خواهی شعر دیگری برای عروست بسرایی؟ نمی‌خواهی از ارادتت به حضرت سلطان علی‌بن‌موسی‌الرضا'ع' نفحاتی هم نصیب ما کنی؟ کتاب‌های نیمه‌باز را چه کسی قرار است بعد از تو به پایان برساند؟ آقای من! بعد از تو چه کسی کتاب‌ها را متبرک به تقریظ کند؟ آه... که به این امید قلم می‌زدم؛ شاید روزی به چشم تو بیاید و با تقریظی، عاقبت‌بخیرم کنی! افسوس که حسرتی شد و حتی رویایی نازیسته!! چه روزگار غریبی برایمان بعد از خودت ساخته‌ای. اشیا را هم دلتنگ خودت کرده‌ای. حالا هر وسیله‌ای روضه‌ای است برای خودش. هرچه به تو نزدیک‌تر بوده‌اند، بوی غربت بیشتری می‌دهند. کاش می‌شد این اشیا زبان می‌گشودند و خودشان تو را روایت می‌کردند. کاش می‌شد تنها یک بار، تو را آن‌گونه که بودی برایمان حدیث می‌کردند؛ از سجده‌ها و اشک‌های سحر، از توسل‌هایت به هنگام سختی‌ها، از تصمیم‌های سخت که سرنوشت یک ملت را رقم زد، از پدرانگی‌ات برای فرزندانت و از عاشقانه‌هایت برای همسرت. چقدر حرف‌های ناگفته مانده‌ است درباره‌ی تو! قرار است چه کسی بعد از تو، تو را روایت کند؟ شاید هیچ‌کس؛ مگر همین اشیا که سال‌ها شاهد خلوتت بودند. کاش خودت برایمان می‌نوشتی؛ آخر هیچ‌کس، تو را بهتر از تو نمی‌شناخت... .

.
#شهید_امام_خامنه‌ای🤍
.
دیدگاه ها (۳)

‏تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادییا آنها را بد انج...

علیرضا جان💔از بندر،چند تکه از تو را برایمان آوردند…لباس‌هایت...

زیبا تر از خیال تو پیدا نمی شودحتی غزل بدون تو زیبا نمی شودش...

نمیدانم عزیزکم تقصیر من است یا قانون گذر زمان اینگونه بی رحم...

یک‌وقت‌ها هم بعد از کلی کار و مشغله، به خودت می‌آیی و یادت م...

گاهی باید همه‌چیز را از دست بدهی تا بفهمی واقعاً چه کسی هستی...

dark life = 26

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

بعضی کتاب‌ها فقط یک داستان نیستند؛ سفری هستند که بعد از تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط