my favourite drug86
سعی کرد سرفه هاش رو کنترل کنه ولی بدتر شد،گفتم:
-من و تو هیچوقت ما نمیشیم لارا،تو نقطه ی متقابل منی..تموم چیز هایی که برای من یک عادت شده... کوچیک ترین چیزش میتونه نفست رو بگیره،یک نگاه به خودت انداختی؟خوبه حالا به من نگاه کن!
ما چیمون شبیه همه لارا؟هیچی!
اخمی کرد و به زور سرفش رو نگه داشت..سیگار رو از دستم کشید و برد سمت لباش..یک پک ازش کشید که سریع از دستش گرفتم و پرت کردم پایین:
-داری چه غلطی میکنی؟
بلند گفت:
-حالا به جایی رسیدی که منو تحقیر می کنی؟به خاطر اینکه شبیهت نیستم؟به خاطر اینکه تو مرگی و من کسیم که میخواد بهت زندگی کردن رو یاد بده؟فقط چون که به خاطرت نمردم بهم میگی که برو؟!
اولین بار بود که خشمش رو میدیدم،بایدم شوکه میشدم ولی بیشتر برای این شوکه شدم که به خاطر اینکه بهش گفتم برو عصبی شده...گفت:
-اگه میخوای دیگه منو توی زندگیت نبینی خودت باید بری.. چون من جایی نمیرم!
داد زدم:
-باید بری!
بلند تر داد زد و با گریه توی چشمام زل زد:
-من نمیرم،هرکاری میخوای باهام بکن به بادیگارد هات بگو سربه نیستم کنن مثل همون خون همون بدبختی که روی پیرهنت بود ولی اونی که میره من نیستم جئون
گفتم:
-قرار داد جدید میخوای؟اون پول برات بس نبود؟باشه ده برابرش رو بهت میدم، نمیخوای؟بیست برابرش رو بهت میدم فقط برو!
جیغ زد:
-من با پول کوفتیت کاری ندارم جئون..
توی چشمام نگاه کرد و اروم گفت:
-فقط..نمیخوام تنهات بزارم،اونم نه بعد چیزایی که دیدم..
با خشم توی چشمای اشکیش خیره شدم:
-بهت گفته بودم،با وابسته شدن به من رفتنت رو برای خودت سخت نکن!
و بعد دستامو از دورش برداشتم و رفتم سمت در،با صداش وایستادم:
-پیشمون که نمیشی؟
تک تک حرفایی که میزنم دروغه لارا،فقط میخوام بری..دلیل داره..و تو برای فهمیدن دلیلش خیلی بی گناهی... گفتم:
-به نظرت جایی برای پشیمونی مونده؟
صدای پوزخندش رو شنیدم:
-اوکی..خدافظ..
اخمی کردم،داره چی میگه؟نه نه..
سریع برگشتم و با دیدنش دویدم سمتش.. لحظه ی اخر که نزدیک بود بیوفته با گرفتن کمرش برگردوندمش و کشیدمش توی بالکن.. داد زدم:
-دیوونه شدی؟داری چیکار میکنی؟محض رضای خدا داری چیکار میکنیی؟
-من و تو هیچوقت ما نمیشیم لارا،تو نقطه ی متقابل منی..تموم چیز هایی که برای من یک عادت شده... کوچیک ترین چیزش میتونه نفست رو بگیره،یک نگاه به خودت انداختی؟خوبه حالا به من نگاه کن!
ما چیمون شبیه همه لارا؟هیچی!
اخمی کرد و به زور سرفش رو نگه داشت..سیگار رو از دستم کشید و برد سمت لباش..یک پک ازش کشید که سریع از دستش گرفتم و پرت کردم پایین:
-داری چه غلطی میکنی؟
بلند گفت:
-حالا به جایی رسیدی که منو تحقیر می کنی؟به خاطر اینکه شبیهت نیستم؟به خاطر اینکه تو مرگی و من کسیم که میخواد بهت زندگی کردن رو یاد بده؟فقط چون که به خاطرت نمردم بهم میگی که برو؟!
اولین بار بود که خشمش رو میدیدم،بایدم شوکه میشدم ولی بیشتر برای این شوکه شدم که به خاطر اینکه بهش گفتم برو عصبی شده...گفت:
-اگه میخوای دیگه منو توی زندگیت نبینی خودت باید بری.. چون من جایی نمیرم!
داد زدم:
-باید بری!
بلند تر داد زد و با گریه توی چشمام زل زد:
-من نمیرم،هرکاری میخوای باهام بکن به بادیگارد هات بگو سربه نیستم کنن مثل همون خون همون بدبختی که روی پیرهنت بود ولی اونی که میره من نیستم جئون
گفتم:
-قرار داد جدید میخوای؟اون پول برات بس نبود؟باشه ده برابرش رو بهت میدم، نمیخوای؟بیست برابرش رو بهت میدم فقط برو!
جیغ زد:
-من با پول کوفتیت کاری ندارم جئون..
توی چشمام نگاه کرد و اروم گفت:
-فقط..نمیخوام تنهات بزارم،اونم نه بعد چیزایی که دیدم..
با خشم توی چشمای اشکیش خیره شدم:
-بهت گفته بودم،با وابسته شدن به من رفتنت رو برای خودت سخت نکن!
و بعد دستامو از دورش برداشتم و رفتم سمت در،با صداش وایستادم:
-پیشمون که نمیشی؟
تک تک حرفایی که میزنم دروغه لارا،فقط میخوام بری..دلیل داره..و تو برای فهمیدن دلیلش خیلی بی گناهی... گفتم:
-به نظرت جایی برای پشیمونی مونده؟
صدای پوزخندش رو شنیدم:
-اوکی..خدافظ..
اخمی کردم،داره چی میگه؟نه نه..
سریع برگشتم و با دیدنش دویدم سمتش.. لحظه ی اخر که نزدیک بود بیوفته با گرفتن کمرش برگردوندمش و کشیدمش توی بالکن.. داد زدم:
-دیوونه شدی؟داری چیکار میکنی؟محض رضای خدا داری چیکار میکنیی؟
- ۲۴.۸k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط