ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:21
کوک:واقعا متاسفم..ببخشید..من یه احمقم *گریه
ا.ت:....
کوک:..ببخشید.......
گریش شدت گرفت و داشت نفس کم میآورد نفس نفس میزد و سرفه میکرد
ا.ت:گریه نکن کاریه که شده با گریه درست نمیشه
و رفتم بالا داخل اتاق درو بستم و به در تکیه دادم که اشکام سرازیر شد
(ویو کوک)
کل شبو بیدار بودم صبح حالم خیلی بد بود بلند شدم رفتم داخل ا.ت رو بردم تو اتاق و رفتم سمت اتاق ورزشی و فقط به کیسه بکس مشت میزدم و اشک میریختم بعد چند مین دیگه خسته شدم و رفتم پذیرایی که ا.ت اونجا بود نشستم رو کاناپه که ا.ت خواست بره پس زبون باز کردم و معذرت خواهی کردم اما باز نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و ا.ت رفت بالا
.....
بی حال نشسته بودم که بادیگارد اومد
بادیگارد:ارباب مین یونگی اومد
کوک:باشه
بادیگارد:بگم بیان داخل؟
کوک:هوم
بادیگارد:چشم
و رفت که بعدش یونگی اومد داخل
یونگی:سلام
کوک:هوم..چی میخوای
یونگی:چیشده
کوک:هیچ
یونگی:به هرحال اومدمذخواهرمو ببرم
که با این حرفش مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم
کوک:چ چی
یونگی:اومدم ا.ت رو ببرم دیگه نمیزارم اینجا اذیت بشه من تورو میشناسم همین الانشم کل خونه بهم ریخته معلومه کار خودته
کوک:ا اما
یونگی:اما چی کوک
کوک:....باشه*اروم
یونگی:ها
کوک:باشه ببرش اون...من فقط بهش آسیب میزنم بهتره ازش دورانی باشم*بغض
یونگی:....چ چیشده کوک
کوک:فقط ببرش طبقه بالاست برو پیشش
یونگی:کوک؟
کوک:برو پیشش*داد
یونگی:....
کوک:برو و از اینجا ببرش از این جهنم ببرش بیرون من..جز آسیب زدن بهش کار دیگه ای نمیتونم بکنم ..خواهرتون از این جهنم نجات بده*بغض
یونگی:باشه
و رفت بالا......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:21
کوک:واقعا متاسفم..ببخشید..من یه احمقم *گریه
ا.ت:....
کوک:..ببخشید.......
گریش شدت گرفت و داشت نفس کم میآورد نفس نفس میزد و سرفه میکرد
ا.ت:گریه نکن کاریه که شده با گریه درست نمیشه
و رفتم بالا داخل اتاق درو بستم و به در تکیه دادم که اشکام سرازیر شد
(ویو کوک)
کل شبو بیدار بودم صبح حالم خیلی بد بود بلند شدم رفتم داخل ا.ت رو بردم تو اتاق و رفتم سمت اتاق ورزشی و فقط به کیسه بکس مشت میزدم و اشک میریختم بعد چند مین دیگه خسته شدم و رفتم پذیرایی که ا.ت اونجا بود نشستم رو کاناپه که ا.ت خواست بره پس زبون باز کردم و معذرت خواهی کردم اما باز نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و ا.ت رفت بالا
.....
بی حال نشسته بودم که بادیگارد اومد
بادیگارد:ارباب مین یونگی اومد
کوک:باشه
بادیگارد:بگم بیان داخل؟
کوک:هوم
بادیگارد:چشم
و رفت که بعدش یونگی اومد داخل
یونگی:سلام
کوک:هوم..چی میخوای
یونگی:چیشده
کوک:هیچ
یونگی:به هرحال اومدمذخواهرمو ببرم
که با این حرفش مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم
کوک:چ چی
یونگی:اومدم ا.ت رو ببرم دیگه نمیزارم اینجا اذیت بشه من تورو میشناسم همین الانشم کل خونه بهم ریخته معلومه کار خودته
کوک:ا اما
یونگی:اما چی کوک
کوک:....باشه*اروم
یونگی:ها
کوک:باشه ببرش اون...من فقط بهش آسیب میزنم بهتره ازش دورانی باشم*بغض
یونگی:....چ چیشده کوک
کوک:فقط ببرش طبقه بالاست برو پیشش
یونگی:کوک؟
کوک:برو پیشش*داد
یونگی:....
کوک:برو و از اینجا ببرش از این جهنم ببرش بیرون من..جز آسیب زدن بهش کار دیگه ای نمیتونم بکنم ..خواهرتون از این جهنم نجات بده*بغض
یونگی:باشه
و رفت بالا......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۶۴۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط