عاشق دریا بود.
عاشق دریا بود.
همیشه از اون میگفت. هروقت که دلش میگرفت و از تلخی روزگار خسته میشد، به دریا پناه میاورد. این رو از زمزمههای آرومش فهمیدم. اولش که نزدیک ساحل میشد، اخم محوی روی صورتش پیدا بود اما بعد از چند دقیقه که به اون هیولای آبی نگاه میکرد و نفس میکشید، صورتش غرق در آرامش میشد. وسایل نقاشیش رو از داخل کولهی ساده و قهوهای رنگش درمیاورد و روی شنهای خنکِ ساحل مشغولِ کشیدن تصویر همیشگیش میشد، دریا.
ما خیلی باهم فرق داشتیم. اون به عشق دریا میومد و من برای غرق کردن تنی که دیگه حوصلهی ادامه دادن نداشت.
اما اون پسر و چهرهی پرستیدنیش هربار من رو از بغل کردن دریا منصرف میکردن…
همیشه از اون میگفت. هروقت که دلش میگرفت و از تلخی روزگار خسته میشد، به دریا پناه میاورد. این رو از زمزمههای آرومش فهمیدم. اولش که نزدیک ساحل میشد، اخم محوی روی صورتش پیدا بود اما بعد از چند دقیقه که به اون هیولای آبی نگاه میکرد و نفس میکشید، صورتش غرق در آرامش میشد. وسایل نقاشیش رو از داخل کولهی ساده و قهوهای رنگش درمیاورد و روی شنهای خنکِ ساحل مشغولِ کشیدن تصویر همیشگیش میشد، دریا.
ما خیلی باهم فرق داشتیم. اون به عشق دریا میومد و من برای غرق کردن تنی که دیگه حوصلهی ادامه دادن نداشت.
اما اون پسر و چهرهی پرستیدنیش هربار من رو از بغل کردن دریا منصرف میکردن…
- ۱.۸k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط