🌱🍒 حوصله رفتن این همه راه در من نیست.
🌱🍒 حوصله رفتن این همه راه در من نیست.
هوای امروزِ خانه
خیلی خوش است
مادرم از جنوب زنگ زد،گفت:
_پیری از نور ونماز به خوابم آمد
می گفت حالِ علی خوب است.
اتفاقِ آسانی نبود
یکی دو قدم با همان بیمِ ساده آشنا
رفتیم تا حوالی رویاهای ماه
مزارها را شمردیم
مردگان بیدار بودند.
اصلا فکر نمی کردم این همه آدمی
مرا دوست می دارند.
من هیچ وقت ماه را پُشتِ ابر نخواسته ام
آینه... ،باز گفتم آیینه،بگویم...
آینه باید از غبارِ گریه عین آینه باشد.
چهارتا حرفِ ساده که چیزی از چراغ کَم نمی کند.
ستاره فراوان است.
خُب همین است دیگر...
بلکه دعای همین چند چراغِ ناامید
آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،
ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دورِ دریا
به آسمان بر نمی گردد.
دارم خودم را تکرار می کنم،
اصلا بیا معامله را تمام کن!
چقدر باید ببوسم ات
تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هقِ این همه آدمی...تمام!؟
دختر بادهای نیلوفری
بگو، من عجله دارم، تشنه ام
بگو رازِ این ماهِ بی قرار از چیست
از چه از سمت دریا بوی ماه وخواب پَری می آید؟
چرا این همه ستاره ی ساده، ستاره ی خوب
هی در پیاله ی تلخِ این شبِ نوشیده می شکنند؟
اصلا این ها که آمده اند این گوشه تاریک،
چرا فقط از تاریکی می گویند؟
بگو از جانِ ما چه می خواهند؟!
جواب می دهند
آن شب
دخترِ بادهای نیلوفری رفته بود
داشت پیراهنِ یادگاریِ مادرش را می پوشید
همه جا را نسیم و صحبتِ شبنم گرفته بود
من همان جا فهمیدم باید یک اتفاقی افتاده باشد،
ما در راه بودیم
یک نفر از ما
خیره به خط و ربَطِ یک نامه عجیب
داشت با خودش چیزی می گفت.
بگو من عجله دارم،تشنه ام
مادرم سرفه می کند
مینی بوس به قهوه خانه ی بین راه رسیده بود،
عطرانار
طعم تمشک
خوابِ پروانه.
من روی نیمکتِ باران خورده ای اینجا
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از نسل گریه نشسته ام
می شنوم که از باد های خزانی می گویند
از دیر آمدن کسی،چیزی، اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من
عصا می خواهی چه کنی؟
تو سَرَت شکسته است!🌱🍒
#سید_علی_صالحی
#believeme
هوای امروزِ خانه
خیلی خوش است
مادرم از جنوب زنگ زد،گفت:
_پیری از نور ونماز به خوابم آمد
می گفت حالِ علی خوب است.
اتفاقِ آسانی نبود
یکی دو قدم با همان بیمِ ساده آشنا
رفتیم تا حوالی رویاهای ماه
مزارها را شمردیم
مردگان بیدار بودند.
اصلا فکر نمی کردم این همه آدمی
مرا دوست می دارند.
من هیچ وقت ماه را پُشتِ ابر نخواسته ام
آینه... ،باز گفتم آیینه،بگویم...
آینه باید از غبارِ گریه عین آینه باشد.
چهارتا حرفِ ساده که چیزی از چراغ کَم نمی کند.
ستاره فراوان است.
خُب همین است دیگر...
بلکه دعای همین چند چراغِ ناامید
آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،
ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دورِ دریا
به آسمان بر نمی گردد.
دارم خودم را تکرار می کنم،
اصلا بیا معامله را تمام کن!
چقدر باید ببوسم ات
تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هقِ این همه آدمی...تمام!؟
دختر بادهای نیلوفری
بگو، من عجله دارم، تشنه ام
بگو رازِ این ماهِ بی قرار از چیست
از چه از سمت دریا بوی ماه وخواب پَری می آید؟
چرا این همه ستاره ی ساده، ستاره ی خوب
هی در پیاله ی تلخِ این شبِ نوشیده می شکنند؟
اصلا این ها که آمده اند این گوشه تاریک،
چرا فقط از تاریکی می گویند؟
بگو از جانِ ما چه می خواهند؟!
جواب می دهند
آن شب
دخترِ بادهای نیلوفری رفته بود
داشت پیراهنِ یادگاریِ مادرش را می پوشید
همه جا را نسیم و صحبتِ شبنم گرفته بود
من همان جا فهمیدم باید یک اتفاقی افتاده باشد،
ما در راه بودیم
یک نفر از ما
خیره به خط و ربَطِ یک نامه عجیب
داشت با خودش چیزی می گفت.
بگو من عجله دارم،تشنه ام
مادرم سرفه می کند
مینی بوس به قهوه خانه ی بین راه رسیده بود،
عطرانار
طعم تمشک
خوابِ پروانه.
من روی نیمکتِ باران خورده ای اینجا
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از نسل گریه نشسته ام
می شنوم که از باد های خزانی می گویند
از دیر آمدن کسی،چیزی، اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من
عصا می خواهی چه کنی؟
تو سَرَت شکسته است!🌱🍒
#سید_علی_صالحی
#believeme
- ۶۷۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط