𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
ویو اِریا
اِریا چند قدم جلوتر رفت و روبهروی دو نفر ایستاد.
نگاهش اول روی تهیونگ افتاد و بعد روی جونگکوک موند.
چهرهی جونگکوک عجیب خونسرد بود؛ انگار نه انگار چند نفر مسلح دورش ایستادن.
اِریا با صدای سردی گفت:
ـ «کی هستین؟»
تهیونگ خواست جواب بده، اما جونگکوک زودتر گفت:
ـ «دزد.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ «هی!»
جونگکوک خیلی عادی شونه بالا انداخت.
ـ «پرسید کی هستیم.»
اِریا ابروش رو بالا برد.
ـ «حداقل صادقین.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «همیشه.»
اِریا چند لحظه بهش خیره موند.
ـ «اسم؟»
ـ «جونگکوک.»
ـ «و اون؟»
تهیونگ خودش جواب داد:
ـ «تهیونگ.»
اِریا به جعبههای طلایی که پشت سرش بودن نگاه کرد و دوباره برگشت سمتشون.
ـ «برای چی اینجایین؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «راستش...»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «برای طلا.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «تو چرا همهچی رو میگی؟»
ـ «چون دروغ گفتن بلد نیستی.»
اِریا برای اولین بار یه لبخند خیلی کمرنگ زد، اما سریع محوش کرد.
ـ «فکر کردین میتونین وارد محل معاملهی من بشین، طلاهامو بدزدین و سالم برگردین؟»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد.
پوزخندش دوباره برگشت.
ـ «خب... تا اینجاش که خوب پیش نرفت.»
یکی از بادیگاردها جلو اومد و یقهی تهیونگ رو گرفت.
ـ «رئیس، دستور بدین باهاشون چیکار کنیم.»
اِریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «ببرینشون اتاق پشتی.»
تهیونگ با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «اتاق پشتی؟»
جونگکوک آروم جواب داد:
ـ «نگران نباش.»
ـ «تو چرا انقدر خونسردی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون هنوز زندهایم.»
تهیونگ با حرص گفت:
ـ «این اصلاً دلگرمکننده نبود.»
بادیگاردها هر دو رو به سمت در بردن.
اما قبل از اینکه جونگکوک خارج بشه، صدای اِریا پشت سرش اومد:
ـ «جونگکوک.»
ایستاد و برگشت.
اِریا مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ «پوزخندت رو هم با خودت ببر.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پوزخندش عمیقتر شد.
ـ «سعی میکنم.»
و رفت.
اِریا چند لحظه به در بسته خیره موند.
این مرد...
بیشتر از چیزی که باید، خونسرد بود.
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
ویو اِریا
اِریا چند قدم جلوتر رفت و روبهروی دو نفر ایستاد.
نگاهش اول روی تهیونگ افتاد و بعد روی جونگکوک موند.
چهرهی جونگکوک عجیب خونسرد بود؛ انگار نه انگار چند نفر مسلح دورش ایستادن.
اِریا با صدای سردی گفت:
ـ «کی هستین؟»
تهیونگ خواست جواب بده، اما جونگکوک زودتر گفت:
ـ «دزد.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ «هی!»
جونگکوک خیلی عادی شونه بالا انداخت.
ـ «پرسید کی هستیم.»
اِریا ابروش رو بالا برد.
ـ «حداقل صادقین.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «همیشه.»
اِریا چند لحظه بهش خیره موند.
ـ «اسم؟»
ـ «جونگکوک.»
ـ «و اون؟»
تهیونگ خودش جواب داد:
ـ «تهیونگ.»
اِریا به جعبههای طلایی که پشت سرش بودن نگاه کرد و دوباره برگشت سمتشون.
ـ «برای چی اینجایین؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «راستش...»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «برای طلا.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «تو چرا همهچی رو میگی؟»
ـ «چون دروغ گفتن بلد نیستی.»
اِریا برای اولین بار یه لبخند خیلی کمرنگ زد، اما سریع محوش کرد.
ـ «فکر کردین میتونین وارد محل معاملهی من بشین، طلاهامو بدزدین و سالم برگردین؟»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد.
پوزخندش دوباره برگشت.
ـ «خب... تا اینجاش که خوب پیش نرفت.»
یکی از بادیگاردها جلو اومد و یقهی تهیونگ رو گرفت.
ـ «رئیس، دستور بدین باهاشون چیکار کنیم.»
اِریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «ببرینشون اتاق پشتی.»
تهیونگ با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «اتاق پشتی؟»
جونگکوک آروم جواب داد:
ـ «نگران نباش.»
ـ «تو چرا انقدر خونسردی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون هنوز زندهایم.»
تهیونگ با حرص گفت:
ـ «این اصلاً دلگرمکننده نبود.»
بادیگاردها هر دو رو به سمت در بردن.
اما قبل از اینکه جونگکوک خارج بشه، صدای اِریا پشت سرش اومد:
ـ «جونگکوک.»
ایستاد و برگشت.
اِریا مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ «پوزخندت رو هم با خودت ببر.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پوزخندش عمیقتر شد.
ـ «سعی میکنم.»
و رفت.
اِریا چند لحظه به در بسته خیره موند.
این مرد...
بیشتر از چیزی که باید، خونسرد بود.
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۲k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط