.....
.....
من هیچوقت همهچیز را نگفتم؛
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم،
اتفاقاً پشت این سکوت،
حرفهای زیادی جا مانده.
فقط یک روز فهمیدم
بعضی آدمها حتی اگر حقیقت را هم بشنوند،
باز همان چیزی را باور میکنند که دلشان میخواهد.
من بیتفاوت شدم؛
نه اینکه از اول اینطور بوده باشم،
فقط بعضی اتفاقها
مجبورم کردند یاد بگیرم بیتفاوت باشم.
بعضی زخمها را نمیشود با کلمه تعریف کرد؛
باید گذشت،
باید آرام شد،
و باید گذاشت زمان
چیزهایی را بگوید که من نگفتم.
من چیزی نمیگویم.
هرکس باید میفهمید، فهمید؛
و هرکس نفهمید…
شاید دیگر قرار نبود بفهمد.
اما میان تمام این تاریکیها،
یک چیز را فهمیدم؛
شاید قرار نیست همیشه کسی بیاید و چراغی روشن کند…
شاید وقتی همهجا تاریک است،
نور این مسیر، خودِ منم.
من هیچوقت همهچیز را نگفتم؛
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم،
اتفاقاً پشت این سکوت،
حرفهای زیادی جا مانده.
فقط یک روز فهمیدم
بعضی آدمها حتی اگر حقیقت را هم بشنوند،
باز همان چیزی را باور میکنند که دلشان میخواهد.
من بیتفاوت شدم؛
نه اینکه از اول اینطور بوده باشم،
فقط بعضی اتفاقها
مجبورم کردند یاد بگیرم بیتفاوت باشم.
بعضی زخمها را نمیشود با کلمه تعریف کرد؛
باید گذشت،
باید آرام شد،
و باید گذاشت زمان
چیزهایی را بگوید که من نگفتم.
من چیزی نمیگویم.
هرکس باید میفهمید، فهمید؛
و هرکس نفهمید…
شاید دیگر قرار نبود بفهمد.
اما میان تمام این تاریکیها،
یک چیز را فهمیدم؛
شاید قرار نیست همیشه کسی بیاید و چراغی روشن کند…
شاید وقتی همهجا تاریک است،
نور این مسیر، خودِ منم.
- ۱.۰k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط