یک عصر تابستان
پارت ۲
لبخندی که چهره محمد را زیبا کرد یعنی حرف هایش کار ساز بوده. دمی گرفت و چشم دوخت به آسمان آبی که با تکه های پنبه مانند ابر زیباتر شده است. خورشید از پشت یکی از آنها سرکی کشید. نور گرمش را به صورت مهتاب تاباند. گرم بود اما چرا گرمایش با گرمایی که در دستش حس میکرد فرق داشت؟
هر دو گرم بودند اما دست محمد انگار گرمایش اغشته به محبت است. محبتی که چقدر تشنه آن بود و خبر نداشت. چقدر آرام شد وقتی پیداش کرد. چطور شد که خدا بین این همه آدم او را سر راهش گذاشت تا طعم شیرین محبت را بچشد؟
در میان خاطرات به شبی رسید که آغاز داستان پر پیچ و خمش با دستی که دستش را گرفته است بود.
***
دو سال قبل
فصل دوم: دفتر
جلوی آینه نشستهِ و شانه به دست به جان موهایش افتاده بود. دندانه های چوبی، بین موهای موج دارش گیر میکرد و با فشار دست او آزاد میشد. شانه میکرد تا کمی آرام شود، اگر صداهایی که با سماجت راه خودشان را به لاله گوش او پیدا میکردند، میگذاشت. برای شبِ قبل از اولین روز دانشگاه، از پدر قول گرفته بود تا برای شام بیرون بروند اما روز موعود که رسید، خانوادهی پدری مثل مهمان هایی ناخوانده بر سرش آوار شدند. صبح که زنگ زدند و پدر نتوانست آنها را رد کند، چنان اعصبانی شد که پدر برای آرام کردنش، قبول کرد هر ساعتی مهمان ها رفتند، او را ببرد بیرون به صرف بستنی. نمیخواست به این راضی شود اما چارهای نداشت. مادر هم قول داد که به مهمان ها بگوید: «مهتاب خانهی دوستش است» تا او از اتاق بیرون نیاید. کمی دل نگران بود که مادر با پایی که تازه دوره نقاهتش را پشت سر گذاشته، پذیرایی کند اما نمیخواست با این اعصبانیت، امشب هم به سوال های اقوام فضول، راجب دانشگاه و رتبهاش جواب پس بدهد.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
لبخندی که چهره محمد را زیبا کرد یعنی حرف هایش کار ساز بوده. دمی گرفت و چشم دوخت به آسمان آبی که با تکه های پنبه مانند ابر زیباتر شده است. خورشید از پشت یکی از آنها سرکی کشید. نور گرمش را به صورت مهتاب تاباند. گرم بود اما چرا گرمایش با گرمایی که در دستش حس میکرد فرق داشت؟
هر دو گرم بودند اما دست محمد انگار گرمایش اغشته به محبت است. محبتی که چقدر تشنه آن بود و خبر نداشت. چقدر آرام شد وقتی پیداش کرد. چطور شد که خدا بین این همه آدم او را سر راهش گذاشت تا طعم شیرین محبت را بچشد؟
در میان خاطرات به شبی رسید که آغاز داستان پر پیچ و خمش با دستی که دستش را گرفته است بود.
***
دو سال قبل
فصل دوم: دفتر
جلوی آینه نشستهِ و شانه به دست به جان موهایش افتاده بود. دندانه های چوبی، بین موهای موج دارش گیر میکرد و با فشار دست او آزاد میشد. شانه میکرد تا کمی آرام شود، اگر صداهایی که با سماجت راه خودشان را به لاله گوش او پیدا میکردند، میگذاشت. برای شبِ قبل از اولین روز دانشگاه، از پدر قول گرفته بود تا برای شام بیرون بروند اما روز موعود که رسید، خانوادهی پدری مثل مهمان هایی ناخوانده بر سرش آوار شدند. صبح که زنگ زدند و پدر نتوانست آنها را رد کند، چنان اعصبانی شد که پدر برای آرام کردنش، قبول کرد هر ساعتی مهمان ها رفتند، او را ببرد بیرون به صرف بستنی. نمیخواست به این راضی شود اما چارهای نداشت. مادر هم قول داد که به مهمان ها بگوید: «مهتاب خانهی دوستش است» تا او از اتاق بیرون نیاید. کمی دل نگران بود که مادر با پایی که تازه دوره نقاهتش را پشت سر گذاشته، پذیرایی کند اما نمیخواست با این اعصبانیت، امشب هم به سوال های اقوام فضول، راجب دانشگاه و رتبهاش جواب پس بدهد.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
- ۳۵۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط