رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۶۵ }🌔


× سرمو بالا آوردم و نگاهم به همون عوضی افتاد

ناشناس: حداقل یکم عر بزن..
البته تو که از اولم برات لنا مهم نبوده...

×....

ناشناس: بیا دنبالم...


× از جام بلند شدم و پشت سرش شروع به حرکت کردم ...

به اتاقی به رنگ قرمز رسیدیم... البته قرمز جیگری.. طوری که انگار رنگ خونی هستش

مردک روانی عاشق رنگ خونیه

ناشناس: بیا داخل...

× وارد اتاق شدم ..
این دیگه چه مدلشه...

معلوم بود اتاق خودشه..

رنگ دیوار متفاوت بود.. طوری که حتا توی عمرم این رنگ رو ندیده بودم...

ناشناس: بشین...{ اشاره به صندلی}

× روی صندلی که کنار تخت بود نشستم...
مردک روانی روی تخت نشست...
و با چشمامش کل اجزاری بدنم رو نگاهی بهش انداخت...

استرس شدیدی کل بدنم رو گرفته بود دعا دعا میکردم که کاری باهام نداشته باشه ...


ناشناس: من می‌دونم کوک پدر مادر تورو کشته.. و تو میخوای انتقام بگیری....

× ت. تو از کجا... از کجا میدونی...

ناشناس: اون سری هم بهت گفته بودم به تو ربطی نداره که من از کجا می‌دونم...

و می‌خوام برای انتقام ازش کمکت کنم...

× من دیگه نمی‌خوام ازش انتقام بگیرم...
اگر هم بگیرم ربطی به تو ندا...

ناشناس: خفه شو ( داد)

او ببخشید سرت داد زدم .. می‌دونی یکم ... اعصابم زود خراب میشه ( خنده بلند)

من می‌خوام کمکت کنم...
بیا باهام ازدواج کنیم ... ( دستشو میزاره روی رون ات)

× چی میگی مردتکه اشغال... دستتو بردار ( عربده)

ناشناس: تو ... تو الان سر من داد زدی... ( عربده)

ببرینش اتاق شکنجه سریع باشید

× چند تا هیکل گنده تر از دفعه قبل منو بلند کردن و به سمت اتاقی منو می‌بردن... داد میزدم درخواست کمک میکردم ولی کسی نبود..

داخل اتاق پرتابم کردن که همون فرد با زنجیریی که دورش از سیخ های بزرگ پر شده بود به سمتم اومد...

ناشناس: فقدر بشمار ...
نشماری من می‌دونم و تو...


ویو نویسند:
مرد شروع کرد به زدن دختر ... دختر فقدر میشمرد.. و از درد هرز گاهی دادی از سر درد بدنش سر میداد...

مرد دخترک رو زد... و با پا به شکم و صورت و بدن دختر میزد...

دختر حتا توان حرف زدن رو نداشت چه برسه به اینکه از خودش در برابر اون ضربات دفاع کنه...

پسر اشیا رو انداخت وچونه دختر رو گرفت... و فشاری بهش داد...

ناشناس: تو مال منی

ادامه دارد..🌔

تا آخر شب پارت دیگه ای هم آپلود میشه تنکیو بای بای ⭐✨🌷
دیدگاه ها (۵۹)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان ●فصل اول :زندگی با دشمنم● صفحه‌ی ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط