#رد_خون_و_بوسه

#رد_خون_و_بوسه
8

لارا:از کافه زدم بیرون....
و به داهیون زنگ زدم....

داهیون:جانم آبجی؟

لارا:امشب میای خونه ی من....
باهات کار دارم داداش جون(حرص)

(لارا قطع کرد)

لارا:براش دارم....چرا باید آخرین نفر بفهمم....
اف خسته شدم....
-
بعد از کلی غر زدن....مینجی بهم زنگ زد...

مینجی:سیلامممم

لارا:بله

مینجی:چیزی شده؟

لارا:اوف نگم برات...
خوب کارت و بگو...

مینجی:خوب راستش میشه دوباره برگردی؟

لارا:چ....چیییییی
شوخیت گرفته من دنسری رو خیلی وقته گذاشتم کنار....و اینکه وقتم ندارم....

مینجی:عی بابا بیا دیگهههه....
مربی و بچه ها دلشون برات تنگ شده حدقل نمیای برای ثبت نام بیا اینجا ببیننت....
راستی همین جوری هم بیا دنبالم قرار دارم...

لارا:اوف باشه...
قرار؟ با کی؟

مینجی:افرین
خوب راستش نمیدونم با یکی آنلاین اشنا شدم....
گفته بیا قرار بزاریم هم و ببینیم منم گفتم باش...

لارا:تو دیوونه ای آخه با کسی ک-

(مینجی قطع کرد)

لارا:وا(🗿)

-

راوی:لارا رفت آماده بشه که از بیمارستان به سمت کلاس دنس....

(کلاس دنس)

لارا:هیچ تغییری نکرده...(🙃)

لارا:رفتم طبقه ی بالا...
در رو باز کردم....که با دیدن مربیم و یه بچه ی کوچولو بغلش ذوق کردم...

لارا:مربییییییی(ذوققق)

مربی:لاراااااا دلم برات تنگ شده بوددد دخترررر

لارا:منم همین طور(اشک شوق)

مربی:اخخخ
راستس نینیه ما رو دیدی؟

لارا:نینی؟

به بچه کوچولوی کنارش نگاهی انداختم بعد با مربی چشم تو چشم شدم....

لارا:بچه اته؟(🥹)

مربی:ارع(🙂)

لارا:اوخییییییییی(🤏🏻)

مینجی:خوب بسه دیرم شددددددد

لارا:اوفففففف
باشششش

مربی:لارا!؟
باز بیا باشه؟
هر وقت دوست داری بیا...نزار دلمون برات تنگ شه...

لارا:حتما....
نمیزارم(🥹🫂)

مربی:(🫂)

لارا:خوب من برم
خدافظ بچه ها

همه:خدافظ...

لارا:به زور از کلاس دل کندم....
سوار ماشین شدم که با غر زدن مینجی به خودم اومدم....

مینجی:هغنخنمیعخمعیعخجلملخنغهخعمغخنغهفننبهمغهتابتنباخنغهنتبم(غر)

لارا:(🥱)

مینجی:اوفففف(😑)

لارا:یام یام(✨🤏🏻)

راوی:لارا مینجی رو به کافه ای که قرار داشت رسوند و خدافظی کرد و رفت...

-

مینجی:رسیدم...
رفتم تو کافه که گفتم بهش زنگ بزنم چون شمارش رو داشتم....
که صدای زنگ خوردن گوشی از میز 26 اومد.... (26👹👹👹)
رفتم سمت میز...

مینجی:سلام

جیمین:سلام

مینجی:آقای پارک جیمین؟

جیمین:بله خودمم....

مینجی:هوم....

رفتم و روی صندلی جلوییش نشستم...

جیمین:با دیدنش یاد یه نفری افتادم...

(فلش بک به روزی که تهیونگ عمل داشت)

مینجی:جینووووو

جینو:چی شده؟

مینجی:حالت خوبه؟لارا کجاست اون خوبه؟

جینو:همه خوبن...
لارا عمل داشت رفته اتاق عمل...

مینجی:خداروشکر...

(پایان فلش بک)

این همون دختری بود که با خانم جئون و خانم کیم دوسته....
هوم پس آشناییم....

جیمین:خوب خانم پارک از خودتون بگید...

مینجی:چیو دیگه باید بگم؟

جیمین:مثلا چند تا دوست دارید...
اسم دوستاتون چیه؟
حالا چه کاره اید....

مینجی:خوب....
من خودم دنسرم...
کلا 3 تا دوست صمیمی دارم....
که یکیش خانم جئون جینو وکیله...
خانم مین میا نویسنده...
و خانم کیم لارا پزشک...

جیمین:هوم خوبه...
من خانم جئون و خانم کیم رو میشناسم...

مینجی:از کجا؟

جیمین:خانم کیم دکتر دوست صمیمیم...
و خانم جئون وکیل دوست صمیمیم بود....

مینجی:آها....

جیمین:من و یادش نمیومد...
یا اصلا دلیلی نداشت یادش باشه...

راوی:قرارشون تموم شد و رفتن خونه...

-

داهیون:جانم؟

لارا:چه عجب خیلی زود اومدی

داهیون:وای غر نزن بگو

لارا:چرا بهم نگفتی داری با اون دختره ازدواج میکنی؟

داهیون:وا نگفتم(😁)

لارا:(🤧)
مغزت رفته تعطیلات داداشی...

ادامه دارد🍷

لایک و بازنشر و کامنت یادتون نره ماهزاده ها🤭🤓
دیدگاه ها (۱)

#رد_خون_و_بوسه9(1 هفته بعد)داهیون:لارا رفتی تالار؟؟؟لارا:ارع...

#رد_خون_و_بوسه10لارا:من رفتم دوست دارین بیایدجینو:چ-لارا:داد...

#رد_خون_و_بوسه7لارا:بعد برسیه لوییز رفتم بخش اورژانس که شخص ...

#رد_خون_و_بوسه6فردا صبح:جینو:با صدای آلارم بیدار شدم...رفتم ...

✨REGRET✨PART: 10ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو ل...

اسم فیک:بابا؟ویو نامجون صبح بلند شدم یادم آمد برای کارای لار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط