گفته بودی که چرا محو تماشای منی

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن‌چنان محو که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشمِ تو به قدر مژه برهم‌زدنی
دیدگاه ها (۱۰)

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم....

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

ناز من، عشق من! ز چشم ترم زود مروسر و جانم به فدایت ، ز برم ...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصابر رخت نظاره‌ها را لغزش از ج...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزردهٔ گزند مبا...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط