«زندگی، آن تابلویِ بینقصی نشد که در کودکی با مدادرنگیها
«زندگی، آن تابلویِ بینقصی نشد که در کودکی با مدادرنگیهایِ پر از امید، در ذهنمان ترسیم میکردیم. جادهای که گمان میبردیم هموار و مزیّن به شکوفههاست، مسیرِ سنگلاخی شد پُر از دو راهیهایِ بیرحم، رفتنهایِ ناگهانی و سکوتهایِ طولانی.
ما در میانهیِ این شاهراهِ مهآلود ایستادهایم و به آرزوهایِ به گِل نشستهای مینگریم که روزگاری تمامِ داراییمان بودند. باد، برگهایِ تقویم را میبرد و ما هر روز با نسخهای از خودمان روبرو میشویم که هرگز گمان نمیکردیم به آن بدل شویم.
با این حال، شاید عمیقترین بخشِ زیستن همین پذیرش باشد؛ پذیرشِ اینکه زندگی همواره طرحِ خود را بر جانِ ما میکشد، نه نقشهیِ ما را بر تنِ خویش. ما در میانهیِ این "نشدنها"، صبورتر، عمیقتر و شاید کمی خستهتر، اما در نهایت، "انسانتر" شدیم. ما یاد گرفتیم که حتی با رویاهایِ شکسته نیز میتوان به راه ادامه داد.»
کلمات، تنها ویترینِ کوچکی برای پنهان کردنِ اقیانوسِ ناگفتهها هستند. در یک خداحافظیِ تلخ، آنجا که لبها باز میشوند تا بگویند «مراقبِ خودت باش»، حقیقت در کلام نیست؛ حقیقت در آن سکوتِ ممتد و سنگینی است که پیش از ادایِ واژهها، فضا را اشغال کرده است. آن مکثِ کوتاه، حاویِ تمامِ التماسها و فریادهایی است که هیچ الفبایی تابِ تحملشان را ندارد.
ما اغلب به اشتباه، واژهها را حاملِ معنا میدانیم، حال آنکه آنها تنها پوسته هستند. معنایِ اصلی، در معماریِ سکوتِ بینِ جملات نهفته است؛ همانجایی که روح، بیواسطه و عریان، حرفش را میزند.
عمیقترین پیوندها نه در گفتوگو، که در لایههایِ سکوت بنا میشوند. کلمات، ظرفهای کوچکی هستند که در هجومِ احساس، سرریز میکنند؛ اما سکوت، اقیانوسی است که میتواند تمامِ دردهایِ یک خداحافظی را در خود غرق کند. حقیقت، همان چیزی است که وقتی زبان از حرکت میایستد، در نگاهها جریان مییابد.
بزرگترین هنرِ ارتباط، شنیدنِ آن چیزی است که گفته نمیشود. در یک «سلامِ» دوباره یا یک «وداعِ» همیشگی، همیشه آنچه در گلو میماند، اصیلتر از آن چیزی است که به زبان میآید. ما در مکثها، بیش از جملهها، خودمان هستیم.
ما در میانهیِ این شاهراهِ مهآلود ایستادهایم و به آرزوهایِ به گِل نشستهای مینگریم که روزگاری تمامِ داراییمان بودند. باد، برگهایِ تقویم را میبرد و ما هر روز با نسخهای از خودمان روبرو میشویم که هرگز گمان نمیکردیم به آن بدل شویم.
با این حال، شاید عمیقترین بخشِ زیستن همین پذیرش باشد؛ پذیرشِ اینکه زندگی همواره طرحِ خود را بر جانِ ما میکشد، نه نقشهیِ ما را بر تنِ خویش. ما در میانهیِ این "نشدنها"، صبورتر، عمیقتر و شاید کمی خستهتر، اما در نهایت، "انسانتر" شدیم. ما یاد گرفتیم که حتی با رویاهایِ شکسته نیز میتوان به راه ادامه داد.»
کلمات، تنها ویترینِ کوچکی برای پنهان کردنِ اقیانوسِ ناگفتهها هستند. در یک خداحافظیِ تلخ، آنجا که لبها باز میشوند تا بگویند «مراقبِ خودت باش»، حقیقت در کلام نیست؛ حقیقت در آن سکوتِ ممتد و سنگینی است که پیش از ادایِ واژهها، فضا را اشغال کرده است. آن مکثِ کوتاه، حاویِ تمامِ التماسها و فریادهایی است که هیچ الفبایی تابِ تحملشان را ندارد.
ما اغلب به اشتباه، واژهها را حاملِ معنا میدانیم، حال آنکه آنها تنها پوسته هستند. معنایِ اصلی، در معماریِ سکوتِ بینِ جملات نهفته است؛ همانجایی که روح، بیواسطه و عریان، حرفش را میزند.
عمیقترین پیوندها نه در گفتوگو، که در لایههایِ سکوت بنا میشوند. کلمات، ظرفهای کوچکی هستند که در هجومِ احساس، سرریز میکنند؛ اما سکوت، اقیانوسی است که میتواند تمامِ دردهایِ یک خداحافظی را در خود غرق کند. حقیقت، همان چیزی است که وقتی زبان از حرکت میایستد، در نگاهها جریان مییابد.
بزرگترین هنرِ ارتباط، شنیدنِ آن چیزی است که گفته نمیشود. در یک «سلامِ» دوباره یا یک «وداعِ» همیشگی، همیشه آنچه در گلو میماند، اصیلتر از آن چیزی است که به زبان میآید. ما در مکثها، بیش از جملهها، خودمان هستیم.
- ۱۲.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط