ᴘᴀʀᴛ43

صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:
«روی تخت ملکه بشین.»
باز هم این کار را کرد… با چشم‌هایی گشادشده خیره‌اش می‌شوم، اما او بی‌خیال، تنها ابرویی بالا می‌اندازد:
«نشنیدی چی گفتم؟»
به‌خاطر کاری که امروز کرده ام، با لحنی نجیب و آرام می‌گویم:
«حتماً.»
در کنار او هیچ‌وقت مانند یک همسر رفتار نکرده‌ام و نمی‌کنم… اما این یکی واقعاً سخت است.
بعد از رفت‌وآمدهای بسیار، یکی از خدمتکاران می‌گوید:
«اعلی‌حضرت، دقایقی دیگر همه‌ی رعیت‌ها می‌آیند.»
شاهِ دورگه، که پیداست حوصله‌اش سر رفته، آهی از سر ناامیدی می‌کشد. من هم چشم‌هایم را به دورترین نقطه‌ی تالار می‌دوزم تا نگاه‌م روی چهره‌اش سر نخورد.
ناگهان گرمایی روی گردنم می‌نشیند. می‌خواهم واکنشی نشان دهم، اما ناچار گردنم را کمی می‌چرخانم و با تعجب جونگکوک را می‌بینم که انگار او هم از بی‌حوصلگی به گوشواره‌ی یاقوتی‌ام ور می‌رود. سپس دستش پایین‌تر می‌آید و انگشتان پر از انگشترش روی پوست گردنم می‌لغزند.
قلبم با همین لمس ساده، تند و گرم می‌تپد.
صدای باز شدن درهای بزرگ می‌آید… اما دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد.
زیرا جونگکوک سرش را جلو می‌آورد و ردّ محبتی داغ بر گردنم می‌کارد. درهای بزرگ قصر گشوده می‌شوند و انبوهی از مردمان وارد تالار شاه می‌گردند. خیره به جونگکوک می‌شوم که چون پادشاهی مغرور، دوباره بر تختش لم داده؛ گویی دقایقی پیش اصلاً وجود نداشته است. سعی می‌کنم قلب آشفته‌ام را نادیده بگیرم و نگاه به مردمان بدوزم… منظره‌ای شگرف است؛ از ارباب تا رعیت، از جن و پری و شیطان گرفته تا الف که سرزمینشان دورتر است، همگی در کنار هم حاضرند. تنها خون آشام در میانشان نیستند؛ زیرا در تبعید هستند و الف ها که قیافه ای ناراحات دارند با آن صورت ظریف و فرشته مانند و موهای بلند؛ مطمئنم دلشان برای تهیونگ تنگ شده، همان‌طور که من نیز این حس را دارم.
دقایقی سپری می‌شود تا این هیاهوی انبوه، به صفوفی منظم بدل گردد. آرام‌آرام جلو می‌آیند؛ هر کس با خواسته‌ای، با دعایی، با چاپلوسی‌ای زیرکانه، با هدیه‌ای… و یا صرفاً تبریکی.
«جنی»، زنِ پوست‌سرخ و چشمانی چون شبق سیاه، با جامه‌ای کهن و فاخر، پیش می‌آید. زیبایی‌اش در اوج ترسناکی‌اش نهفته است. موهایش چنان سیاه بود که حسی غریب در جان بیننده می‌انداخت. تعظیمی زیبا کرد و سپس با صدایی که اگر موجودی عادی آنجا بود، از ترس جان می‌باخت، گفت: «اعلی‌حضرت، من یکی از جن‌های جنوبم… و سپاسگزاریم که شاه ما هستید… اما لطفی کنید و مزارعمان را پربارتر سازید. جادوی شما بسی غنی است و ما بس کوچک. اگر صلاح بدانید، باعث افتخار ماست.»
جونگکوک جامِ شربتش را بالا گرفت و جرعه‌ای نوشید؛ لبخندی زد و گفت: «می‌توانم زمین‌هایتان را سرشار از غذا کنم، یا آن را به نابودی بکشانم… انتخاب با شماست؛ سرپیچی یا اطاعت و وفاداری.»
جن دوباره تعظیم کرد و گفت: «مایه افتخار بود که سخنم را شنیدید.»
نگاهم را از جن می‌گیرم که ناگهان، در کسری از ثانیه، جادویی از آتش به سویم پرتاب می‌شود. جادو نسبتاً قوی است. پیش از آنکه فرصتی برای واکنشی پیدا کنم، خالکوبیِ مارِ روی پوستم می‌جنبد؛ به سمت صورتم می‌آید و سپس زنده شده، به ماری غول‌آسا بدل می‌شود و آن جادوی آتشین را می‌بلعد…
تالار در سکوتی مرگبار فرو می‌رود و من بویِ ملسِ ترس را در هوا حس می‌کنم.
دیدگاه ها (۱۴)

Death and Balmمرگ و مرهمخلاصه:لورن هر کجا پای می‌نهاد، گویی ...

Death and Balm:1مرگ و مرهمتقدیم به تمام آنان که انسی بیش نبو...

ᴘᴀʀᴛ42

ںٰٰٖٖه ܧدرتِ یافتںٰٰٖٖش را داشٮٓم، نه جرأٮِٓ دل ڪںٰٰٖٖدںٰٰٖٖ...

نقص هایت را می پرستم پارت پنجم

رمان melegim 🪽:پارت ۴ ...دکتر ایشا یک لحظه میاید . امروز صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط