چندپارتی☆
چندپارتی☆
........
p.1
جونگکوک خیلی دوست داشت ر*ا*بط*ه ی بین خودش و ا.ت رو عنلی کنه ولی
بخاطر شهرتی که داشت نمیتونست این کارو کنه
پس این ها مخفیانه باهم بودن .....
همچی خیلی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه
ا.ت کم کم ازش فاصله گرفت
کمتر باهاش حرف میزد
قرار ها کنسل میشدن...
کم تر باهم در ارتباط بودن ....
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود
خیره به سقف و بی حوصله
گوشیش رو از روی میز بغل تخت برداشت ، شماره ا.ت رو گرفت
منتظر موند تا جواب بده
"بوق..."
"بوق..."
"بوق...."
و بلخره تماس برقرار شد ، صدای نرم و نازک دختر رو شنید
_سلام ، کاری داری جونگکوک ؟
اما چرا انقدر بی حوصله ؟ چرا مثل قبلا با ذوق حرف نمیزنه ؟
اینا سوال های توی ذهن جونگکوک بود ....
_ا.ت ؟ سلام قشنگم ...عام... میای پیشم ؟ یکوچولو ...لطفاا
دختر هوفی کشید چند لحظه سکوت کرد و بعد لب زد:
_هوم...خب باش...
همینقدر بی حوصله اما خب چرا ؟
بدون اینکه چیزی بگه و منتظر جواب جونگکوک بشه گوشی رو قطع کرد
جونگکوک دستی به موهاش کشید
_هوفففف ...چیشد یهو ...چرا یهویی اینطوری شده ؟
نیم ساعت بعد یا شاید بیشتر صفحه گوشی جونگکوک روشن شد
نگاهی به نوتیف روی صفحه انداخت ، ا.ت بود
"_جونگکوک جلوی درتم "
بلند شد به سمت در رفت بازش کرد با دیدن دختر لبخندی زد
_خوش اومدی ...مگه رمز در رو بلد نیستی ؟
ا.ت بی حوصله رفت گوشه ای از مبل نشست
_ممنون...نه بلد نیستم ....
لبخند روی لبای جونگکوک کمرنگ شد
ادامه دارد ...
لایک کامنتتت یادتون نره♡
........
p.1
جونگکوک خیلی دوست داشت ر*ا*بط*ه ی بین خودش و ا.ت رو عنلی کنه ولی
بخاطر شهرتی که داشت نمیتونست این کارو کنه
پس این ها مخفیانه باهم بودن .....
همچی خیلی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه
ا.ت کم کم ازش فاصله گرفت
کمتر باهاش حرف میزد
قرار ها کنسل میشدن...
کم تر باهم در ارتباط بودن ....
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود
خیره به سقف و بی حوصله
گوشیش رو از روی میز بغل تخت برداشت ، شماره ا.ت رو گرفت
منتظر موند تا جواب بده
"بوق..."
"بوق..."
"بوق...."
و بلخره تماس برقرار شد ، صدای نرم و نازک دختر رو شنید
_سلام ، کاری داری جونگکوک ؟
اما چرا انقدر بی حوصله ؟ چرا مثل قبلا با ذوق حرف نمیزنه ؟
اینا سوال های توی ذهن جونگکوک بود ....
_ا.ت ؟ سلام قشنگم ...عام... میای پیشم ؟ یکوچولو ...لطفاا
دختر هوفی کشید چند لحظه سکوت کرد و بعد لب زد:
_هوم...خب باش...
همینقدر بی حوصله اما خب چرا ؟
بدون اینکه چیزی بگه و منتظر جواب جونگکوک بشه گوشی رو قطع کرد
جونگکوک دستی به موهاش کشید
_هوفففف ...چیشد یهو ...چرا یهویی اینطوری شده ؟
نیم ساعت بعد یا شاید بیشتر صفحه گوشی جونگکوک روشن شد
نگاهی به نوتیف روی صفحه انداخت ، ا.ت بود
"_جونگکوک جلوی درتم "
بلند شد به سمت در رفت بازش کرد با دیدن دختر لبخندی زد
_خوش اومدی ...مگه رمز در رو بلد نیستی ؟
ا.ت بی حوصله رفت گوشه ای از مبل نشست
_ممنون...نه بلد نیستم ....
لبخند روی لبای جونگکوک کمرنگ شد
ادامه دارد ...
لایک کامنتتت یادتون نره♡
- ۸.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط