فیک : دوست دختر من
Part Six6
ادامه
ا. ت ویو
بعد از اون حرفش من و مثل گونی انداخت رو کولش هرچقدر دست و پا میزدم عین خیالش نبود منم بیخیال شدم چون میدونستم نمیتونه هیچ گهی بخوره # ا. ت نمیدونه پسرمون مافیاست #
وارد عمارت شدیم خیلی بزرگ بود من و برد توی یه اتاق ... اون اتاق پر از وسایل شکنجه بود # پس دیدی میتونه یه گهی دور از جونش بخوره )
اون میخواست با من چیکار کنه ؟..
- یادته گفتم ادمت میکنم الان قراره اون حرفو حس کنی ( پوزخند )
+ چه غلطی میخوای بکنی
- صدبار گفتم با من درست حرف بزن ( عربده )
- الان که تنبیه شدی میفهمی کوچولو
ا. ت ویو
بعد از آخرین حرفش یه شلاق برداشت و من و محکم باهاش میزد جوری که بدنم دریاچه ی خون بود باورم نمی شد داداشم من و به چه عوضیی فروخته بود..
دیگه ازش میترسیدم پس تصمیم گرفتم به حرفاش گوش کنم
بعد از اینکه دیگه کارش با شلاق تموم شد به بادیگاردش ( مینهو ) دستور داد من و بندازه تو زیر زمین
بادیگاردش هم من و برداشت و برد زیر زمین ولی قبلش گفت
مینهو : کوک خیلی دوست داشته که نکشتت اینجوریش و نگاه نکن تو اون روی مافیای بزرگ و ندیدی
+ مافیا ؟؟
مینهو : مگه نمیدونستی ؟
+ نعععع
مینهو : پس بیخیالش ، راستی اسمت چیه میتونیم باهم دوست باشیم
+ اسمم ا. ت ست ولی چجوری بهت اعتماد کنم ؟ توعم زیر دست همونی
مینهو : اونش به خودت بستگی داره ولی اسم قشنگی داری
+ ممنون ... اسم تو چیه ؟
مینهو : مینهو ، خوشبختم
+ همچنین
بعدش در و قفل کرد و رفت من موندم و کلی خون و یه درد وحشتناک درد زخمام روی اون زمین سرد هزار برابر میشد طوری که دیگه از درد بیهوش شدم و بعد سیاهی ...
کوک ویو
شاید باهاش خیلی خشن بودم .. کوک چی داری میگی حقش بود بعدم باید عادت کنه درد این در برابر اون دردی که قراره بکشه هیچه ولی گناه داره بزار یه سر بهش بزنم
.....
رفتم پایین در و باز کردم ا. ت رو چندبار صدا زدم جواب نداد عصبی شدم رفتم سمتش که دیدم بیهوشه
ضربانش خیلی آروم میزد جوری که انگار داشت میجنگید ...
سریع زنگ زدم دکتر شخصیم
دکی : سلام آقا مریض کجاست
- تو اتاق
دکی : ممنون
از زبان نویسنده: بعد از چند مین
.....
دکی : ضربات خیلی بدی به بدنشون وارد شده ایشون خیلی قوی بودن که دووم اوردن لطفا بیشتر مراقبشون باشین
- باشه ممنون میتونی بری
دکی : راستی هر شب باید زخماشونو پانسمان کنید
- باشه
دکی : پس من دیگه مرخص میشم
- باشه ، خدافظ
....
رفتم سمت ا. ت به بدن بی جونش نگاه کردم چرا وقتی تو اون حال دیدمش قلبم درد گرفت ..
بیخیالش
خواستم به صورتش دست بزنم که بیدار شد و به متر پرید عقب
- نیازی نیست بترسی
+ .....
- میگم نیازی نیست بترسی باید بگی چشم ( نسبتا بلند )
+ چشم ارباب
- حالا شد ( پوزخند )
- الانم پاشو برو لباسامو با دست بشور
+ مگه اینجا لباس شویی ندارع ؟
- داره
+ خب چرا با لباس شویی نمیشورین ارباب
- باید به تو جواب پس بدم ؟ همین که گفتم برو بشور
+ ولی من هنوز زخمام درد میکنه
- دوباره من و عصبانی نکن بروووو (داد)
+ چ چشم
ا. ت ویو
با اینکه بدنم هنوزم خیلی درد داشت مجبور بودم برم لباسای اون عوضی رو بشورم ...
بهم گفته بود تو حیاط بشورم ولی حیاط خیلی سرد بود دیگه مجبور بودم کار دیگه ای نمی تونستم بکنم
لباساشو برداشتم خیلییی زیاد بود
شروع کردم به شستن لباساش ...
دستام دیگه بی حس شده بودن ... از سرمای زیادی
ادمین : دوستان احساس میکنم خیلی چرت شده
همینجا ولش کنم ؟
دوستون دارم 💞
گزارش نکن مسلمون 😂💔
ادامه
ا. ت ویو
بعد از اون حرفش من و مثل گونی انداخت رو کولش هرچقدر دست و پا میزدم عین خیالش نبود منم بیخیال شدم چون میدونستم نمیتونه هیچ گهی بخوره # ا. ت نمیدونه پسرمون مافیاست #
وارد عمارت شدیم خیلی بزرگ بود من و برد توی یه اتاق ... اون اتاق پر از وسایل شکنجه بود # پس دیدی میتونه یه گهی دور از جونش بخوره )
اون میخواست با من چیکار کنه ؟..
- یادته گفتم ادمت میکنم الان قراره اون حرفو حس کنی ( پوزخند )
+ چه غلطی میخوای بکنی
- صدبار گفتم با من درست حرف بزن ( عربده )
- الان که تنبیه شدی میفهمی کوچولو
ا. ت ویو
بعد از آخرین حرفش یه شلاق برداشت و من و محکم باهاش میزد جوری که بدنم دریاچه ی خون بود باورم نمی شد داداشم من و به چه عوضیی فروخته بود..
دیگه ازش میترسیدم پس تصمیم گرفتم به حرفاش گوش کنم
بعد از اینکه دیگه کارش با شلاق تموم شد به بادیگاردش ( مینهو ) دستور داد من و بندازه تو زیر زمین
بادیگاردش هم من و برداشت و برد زیر زمین ولی قبلش گفت
مینهو : کوک خیلی دوست داشته که نکشتت اینجوریش و نگاه نکن تو اون روی مافیای بزرگ و ندیدی
+ مافیا ؟؟
مینهو : مگه نمیدونستی ؟
+ نعععع
مینهو : پس بیخیالش ، راستی اسمت چیه میتونیم باهم دوست باشیم
+ اسمم ا. ت ست ولی چجوری بهت اعتماد کنم ؟ توعم زیر دست همونی
مینهو : اونش به خودت بستگی داره ولی اسم قشنگی داری
+ ممنون ... اسم تو چیه ؟
مینهو : مینهو ، خوشبختم
+ همچنین
بعدش در و قفل کرد و رفت من موندم و کلی خون و یه درد وحشتناک درد زخمام روی اون زمین سرد هزار برابر میشد طوری که دیگه از درد بیهوش شدم و بعد سیاهی ...
کوک ویو
شاید باهاش خیلی خشن بودم .. کوک چی داری میگی حقش بود بعدم باید عادت کنه درد این در برابر اون دردی که قراره بکشه هیچه ولی گناه داره بزار یه سر بهش بزنم
.....
رفتم پایین در و باز کردم ا. ت رو چندبار صدا زدم جواب نداد عصبی شدم رفتم سمتش که دیدم بیهوشه
ضربانش خیلی آروم میزد جوری که انگار داشت میجنگید ...
سریع زنگ زدم دکتر شخصیم
دکی : سلام آقا مریض کجاست
- تو اتاق
دکی : ممنون
از زبان نویسنده: بعد از چند مین
.....
دکی : ضربات خیلی بدی به بدنشون وارد شده ایشون خیلی قوی بودن که دووم اوردن لطفا بیشتر مراقبشون باشین
- باشه ممنون میتونی بری
دکی : راستی هر شب باید زخماشونو پانسمان کنید
- باشه
دکی : پس من دیگه مرخص میشم
- باشه ، خدافظ
....
رفتم سمت ا. ت به بدن بی جونش نگاه کردم چرا وقتی تو اون حال دیدمش قلبم درد گرفت ..
بیخیالش
خواستم به صورتش دست بزنم که بیدار شد و به متر پرید عقب
- نیازی نیست بترسی
+ .....
- میگم نیازی نیست بترسی باید بگی چشم ( نسبتا بلند )
+ چشم ارباب
- حالا شد ( پوزخند )
- الانم پاشو برو لباسامو با دست بشور
+ مگه اینجا لباس شویی ندارع ؟
- داره
+ خب چرا با لباس شویی نمیشورین ارباب
- باید به تو جواب پس بدم ؟ همین که گفتم برو بشور
+ ولی من هنوز زخمام درد میکنه
- دوباره من و عصبانی نکن بروووو (داد)
+ چ چشم
ا. ت ویو
با اینکه بدنم هنوزم خیلی درد داشت مجبور بودم برم لباسای اون عوضی رو بشورم ...
بهم گفته بود تو حیاط بشورم ولی حیاط خیلی سرد بود دیگه مجبور بودم کار دیگه ای نمی تونستم بکنم
لباساشو برداشتم خیلییی زیاد بود
شروع کردم به شستن لباساش ...
دستام دیگه بی حس شده بودن ... از سرمای زیادی
ادمین : دوستان احساس میکنم خیلی چرت شده
همینجا ولش کنم ؟
دوستون دارم 💞
گزارش نکن مسلمون 😂💔
- ۱۸.۹k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط