پرواز قوها "
پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۴
ویو راوی
نورا که متوجه منظور تهیونگ شده بود ، گازی از لبش گرفت که مینار به سمتش خم شد و زمزمه وار گفت
÷ تهیونگ چی تو گوشت گفت که اینهمه سرخ و سفید شدی ؟
نورا سری تکون داد و اروم گفت
+هیچی ......غذات رو بخور
مینار که متوجه هول شدن نورا شد ریز ریز خندید و مشغول غذا شد
بعد از مدتی که شام تموم شد همه به هم میز شام رو جمع کردن و دوباره پشت میز نشستن و مشغول خوردن کیک و چاییشون شدن
پدر نورا که در رأس میز نشسته بود گفت
¥ به خاطر رسم و رسوم هایی که هر سال داریم میخواستم چند کلمه باهاتون صحبت کنم
همه با پدر نورا گوش کردن و پدر نورا با اطمینان ادامه داد
¥ چندین سال پیش من و نیارا باهم خانواده ای کوچیکی رو تشکیل دادیم و اون خانواده طولی نکشید که اولین فرزند خودش رو دید............نورا ، شاهدخت کوچولوی ما اولین نور زندگی ما بود که به فاصله یک سال مینار دومین نور امیدما توی این زندگی به دنیا اومد
پدر نورا نفسی گرفت و ادامه داد
¥ دو سال گذشت و آخرین فرزند خانواده یعنی دنیل تک پسرمون هم بدنیا اومد ......... به لطف خدای مهربون خانوادهی ما هر ساله بزرگ و بزرگتر میشه ..............دوسال پیش ازدواج نورا و تهیونگ و امسال هم ازدواج مینار و آرتور خانواده امون رو بزرگتر کرد
پدر نورا نگاهی به بقیه کرد و ادامه داد
¥ از خدای مهربون تشکر میکنیم که هر سال نوری به خانواده امون اضافه میکرد .......و امیدوارم عمری به من بده که نوه هامون هم ببینم
هم شکری گفتند و مشغول خوردن شدن که نیارا ( مادر نورا ) گفت
€ خب ......ما کی قراره نوه هامون رو ببینیم
همه سکوت کردن که نیارا نگاهی به مینار کرد که مینار گفت
÷ مامان ، منو آرتور تازه دو ماهه ازدواج کردیم ......به نورا بگین که ۲ ساله ازدواج کرده
نورا که مشغول خوردن چایی بود با شنیدن حرف نورا سرفه ای کرد که نیارا گفت
€ خب نورا ؟
نورا سرفه ای کرد و گفت
+اممم .....راستش مامان شیرینی پزی و چاپخونه سرمون رو به اندازه کافی شلوغ کرده .......از طرفی هم با این وضع اشغال شهر کار تهیونگ سخت تر هم شده ...............به خاطر همین فعلا نمیخواییم بچه بیاریم
€ این چه حرفیه نورا ؟........بچه که وابسته به زمان و شغل نیست ........
تهیونگ قبلا از اینکه حرف نیارا کامل بشه گفت
_ راستش من تابع تصمیم نورام ........ولی به نظرم فعلا با این وضعیت بهتر بذاریم یه ذره زمان بگذره و یه سری چیزا مشخص بشه تا بعد ببینیم بچه بیاریم یا نه
نیارا با شنیدن حرف های تهیونگ دیگه چیزی نگفت و همه مشغول خوردن شدن که تهیونگ محکم دست نورا رو گفت و چشمکی بهش زد
بعد از گذشت مدتی همه بخ بالکن اومدن تا آتیش بازی سال تحویل رو ببینن
هوا به قدری سرد بود که نورا برای گرم شدن دستاشو بهم میمالید که تهیونگ متوجهش شد و گفت
_ سردته ؟
+یه ذره
تهیونگ سریع کت خودشو در اورد و روی شونه های نورا گذاشت
+خودت سردت میشه
_ نترس سردم نیست
نورا لبخندی زد و منتظر آتیش بازی شد ، چند دقیقه که گذشت همه باهم شروع کردن به شمردن
* ۱۰ .....۹.......۸.......*
به محض اینکه به یک رسیدن آسمون با نور های رنگی و مختلف روشن شد
× وای خدا چقدر قشنگهههه
÷ خیلی خیلی قشنگه
نورا چیزی نمیگفت و فقط با ذوقی که از برق زدن چشماش هم مشخص بود به آسمون نگاه میکرد که.........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۴
ویو راوی
نورا که متوجه منظور تهیونگ شده بود ، گازی از لبش گرفت که مینار به سمتش خم شد و زمزمه وار گفت
÷ تهیونگ چی تو گوشت گفت که اینهمه سرخ و سفید شدی ؟
نورا سری تکون داد و اروم گفت
+هیچی ......غذات رو بخور
مینار که متوجه هول شدن نورا شد ریز ریز خندید و مشغول غذا شد
بعد از مدتی که شام تموم شد همه به هم میز شام رو جمع کردن و دوباره پشت میز نشستن و مشغول خوردن کیک و چاییشون شدن
پدر نورا که در رأس میز نشسته بود گفت
¥ به خاطر رسم و رسوم هایی که هر سال داریم میخواستم چند کلمه باهاتون صحبت کنم
همه با پدر نورا گوش کردن و پدر نورا با اطمینان ادامه داد
¥ چندین سال پیش من و نیارا باهم خانواده ای کوچیکی رو تشکیل دادیم و اون خانواده طولی نکشید که اولین فرزند خودش رو دید............نورا ، شاهدخت کوچولوی ما اولین نور زندگی ما بود که به فاصله یک سال مینار دومین نور امیدما توی این زندگی به دنیا اومد
پدر نورا نفسی گرفت و ادامه داد
¥ دو سال گذشت و آخرین فرزند خانواده یعنی دنیل تک پسرمون هم بدنیا اومد ......... به لطف خدای مهربون خانوادهی ما هر ساله بزرگ و بزرگتر میشه ..............دوسال پیش ازدواج نورا و تهیونگ و امسال هم ازدواج مینار و آرتور خانواده امون رو بزرگتر کرد
پدر نورا نگاهی به بقیه کرد و ادامه داد
¥ از خدای مهربون تشکر میکنیم که هر سال نوری به خانواده امون اضافه میکرد .......و امیدوارم عمری به من بده که نوه هامون هم ببینم
هم شکری گفتند و مشغول خوردن شدن که نیارا ( مادر نورا ) گفت
€ خب ......ما کی قراره نوه هامون رو ببینیم
همه سکوت کردن که نیارا نگاهی به مینار کرد که مینار گفت
÷ مامان ، منو آرتور تازه دو ماهه ازدواج کردیم ......به نورا بگین که ۲ ساله ازدواج کرده
نورا که مشغول خوردن چایی بود با شنیدن حرف نورا سرفه ای کرد که نیارا گفت
€ خب نورا ؟
نورا سرفه ای کرد و گفت
+اممم .....راستش مامان شیرینی پزی و چاپخونه سرمون رو به اندازه کافی شلوغ کرده .......از طرفی هم با این وضع اشغال شهر کار تهیونگ سخت تر هم شده ...............به خاطر همین فعلا نمیخواییم بچه بیاریم
€ این چه حرفیه نورا ؟........بچه که وابسته به زمان و شغل نیست ........
تهیونگ قبلا از اینکه حرف نیارا کامل بشه گفت
_ راستش من تابع تصمیم نورام ........ولی به نظرم فعلا با این وضعیت بهتر بذاریم یه ذره زمان بگذره و یه سری چیزا مشخص بشه تا بعد ببینیم بچه بیاریم یا نه
نیارا با شنیدن حرف های تهیونگ دیگه چیزی نگفت و همه مشغول خوردن شدن که تهیونگ محکم دست نورا رو گفت و چشمکی بهش زد
بعد از گذشت مدتی همه بخ بالکن اومدن تا آتیش بازی سال تحویل رو ببینن
هوا به قدری سرد بود که نورا برای گرم شدن دستاشو بهم میمالید که تهیونگ متوجهش شد و گفت
_ سردته ؟
+یه ذره
تهیونگ سریع کت خودشو در اورد و روی شونه های نورا گذاشت
+خودت سردت میشه
_ نترس سردم نیست
نورا لبخندی زد و منتظر آتیش بازی شد ، چند دقیقه که گذشت همه باهم شروع کردن به شمردن
* ۱۰ .....۹.......۸.......*
به محض اینکه به یک رسیدن آسمون با نور های رنگی و مختلف روشن شد
× وای خدا چقدر قشنگهههه
÷ خیلی خیلی قشنگه
نورا چیزی نمیگفت و فقط با ذوقی که از برق زدن چشماش هم مشخص بود به آسمون نگاه میکرد که.........................
- ۲۵۹
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط