part16
این را گفت و هنوز نگاهش بیرون بود.
«اگه رد ما رو از توی شهر گرفته باشن، اینجا اولین جاییه که دوربینها و گزارشهای میدانی لو میدهند.»
کوک نفسش را بیرون داد و یادش افتاد که کجا هستند و چهکار دارند میکنند. لحظهای سعی کرد از فضای بینشان عقب بنشیند و به همان حالت سابق، نیمهشیطنت، نیمهمسخرهاش برگردد.
«باشه، رئیس. برنامه چیه؟»
این را گفت و به سمت صندلی فلزی گوشه اتاق رفت، جایی که کولهاش را انداخته بود. گوشیِ سادهاش را بیرون کشید؛ همان گوشیای که به شبکهی داخلی وصل نمیشد، فقط خط امن و یکطرفه داشت.
الی از پنجره برگشت، حالا کمی آرامتر.
«اول، باید بفهمیم حملهی دیشب کار چه گروهی بود. نحوهی ورود، نوع سلاحها، بههمریختگیشون… حرفهای نبودن، ولی آماتور هم نبودن. یه چیزی وسط این دوتا.»
کوک سری تکان داد.
«مثل یه تیم اجارهای. نه اونقدر وفادار که تا آخر خط برن، نه اونقدر بیتجربه که خودشون رو وسط حیاط بترکونن.»
الی به سمت میز کوچک وسط اتاق رفت؛ نقشهی تاخوردهی منطقه، کنار اسلحهی کمری و خشاب اضافه هنوز روی آن بود. انگشتش را روی یکی از مسیرها گذاشت.
«از این محور وارد شدن. یکیشون داشت پوشش میداد، دوتا دیگه جلو میاومدن. اما لحظهی آخر، عقب کشیدن. کسی بهشون دستور توقف داد.»
کوک کمی نزدیکتر شد. نگاهش، مدام بین نقشه و صورت الی در رفتوآمد بود.
«یعنی کسی بالاتر از اونها هنوز بیرون بازیه. کسی که بهجای اینکه ما رو همونجا حذف کنه، تصمیم گرفت عقب بکشه.»
الی:
«یا میخواست فقط قدرتنمایی کنه. یا میخواست ببینه تا کجا زنده میمونیم.»
کوک کمی مکث کرد.
«یا میخواست چیزی رو دربارهی ما امتحان کنه.»
الی با تندی برگهی دیگر نقشه را جابهجا کرد.
«مثلاً چی رو؟»
کوک بدون اینکه اینبار شوخی در لحنش باشد، گفت:
«مثلاً اینکه تو حاضر میشی برای نجات من، از پروتکلها بزنی بیرون یا نه.»
اینبار، نگاه الی روی او ثابت ماند. حرفی نزد. نیازی هم نبود؛ هر دو میدانستند دیشب، چندبار تصمیمهای او از “کتاب قانون” خیلی دور شده بود.
کامنت های پارت قبل و داشتم میخوندم و دیدم بله همه مثل منن دوستان مشکلی نیست حالا که کسی نیست من میتونم قبولتون کنم پذیرا میشوی ایا؟💍
اصن منو کوک مو نمیزنیم منو ببین اونو ببین حالا لبارو بده بیاد 👩❤️💋👩🤣
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#فیک_کوک#بی_تی_اس
«اگه رد ما رو از توی شهر گرفته باشن، اینجا اولین جاییه که دوربینها و گزارشهای میدانی لو میدهند.»
کوک نفسش را بیرون داد و یادش افتاد که کجا هستند و چهکار دارند میکنند. لحظهای سعی کرد از فضای بینشان عقب بنشیند و به همان حالت سابق، نیمهشیطنت، نیمهمسخرهاش برگردد.
«باشه، رئیس. برنامه چیه؟»
این را گفت و به سمت صندلی فلزی گوشه اتاق رفت، جایی که کولهاش را انداخته بود. گوشیِ سادهاش را بیرون کشید؛ همان گوشیای که به شبکهی داخلی وصل نمیشد، فقط خط امن و یکطرفه داشت.
الی از پنجره برگشت، حالا کمی آرامتر.
«اول، باید بفهمیم حملهی دیشب کار چه گروهی بود. نحوهی ورود، نوع سلاحها، بههمریختگیشون… حرفهای نبودن، ولی آماتور هم نبودن. یه چیزی وسط این دوتا.»
کوک سری تکان داد.
«مثل یه تیم اجارهای. نه اونقدر وفادار که تا آخر خط برن، نه اونقدر بیتجربه که خودشون رو وسط حیاط بترکونن.»
الی به سمت میز کوچک وسط اتاق رفت؛ نقشهی تاخوردهی منطقه، کنار اسلحهی کمری و خشاب اضافه هنوز روی آن بود. انگشتش را روی یکی از مسیرها گذاشت.
«از این محور وارد شدن. یکیشون داشت پوشش میداد، دوتا دیگه جلو میاومدن. اما لحظهی آخر، عقب کشیدن. کسی بهشون دستور توقف داد.»
کوک کمی نزدیکتر شد. نگاهش، مدام بین نقشه و صورت الی در رفتوآمد بود.
«یعنی کسی بالاتر از اونها هنوز بیرون بازیه. کسی که بهجای اینکه ما رو همونجا حذف کنه، تصمیم گرفت عقب بکشه.»
الی:
«یا میخواست فقط قدرتنمایی کنه. یا میخواست ببینه تا کجا زنده میمونیم.»
کوک کمی مکث کرد.
«یا میخواست چیزی رو دربارهی ما امتحان کنه.»
الی با تندی برگهی دیگر نقشه را جابهجا کرد.
«مثلاً چی رو؟»
کوک بدون اینکه اینبار شوخی در لحنش باشد، گفت:
«مثلاً اینکه تو حاضر میشی برای نجات من، از پروتکلها بزنی بیرون یا نه.»
اینبار، نگاه الی روی او ثابت ماند. حرفی نزد. نیازی هم نبود؛ هر دو میدانستند دیشب، چندبار تصمیمهای او از “کتاب قانون” خیلی دور شده بود.
کامنت های پارت قبل و داشتم میخوندم و دیدم بله همه مثل منن دوستان مشکلی نیست حالا که کسی نیست من میتونم قبولتون کنم پذیرا میشوی ایا؟💍
اصن منو کوک مو نمیزنیم منو ببین اونو ببین حالا لبارو بده بیاد 👩❤️💋👩🤣
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#فیک_کوک#بی_تی_اس
- ۷۵۸
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط