خویش را گم کرده‌ام بعد از تو در آوار خویش!

خویش را گم کرده‌ام بعد از تو در آوار خویش!
رحم کن! می‌ترسم از تنهایی بسیار خویش

شمع جانم را مسوزان بیش از این، دیگر مگو
«اشک می‌ریزد برای گرمی بازار خویش»

آنچنان سرگرم رویای تو هستم، بارها
دیده‌ام خواب تو را با دیده‌ی بیدار خویش

صورتی دارم که پنهان در نقاب کهنه‌ای‌ست
خیره در آیینه‌ام با حسرت دیدار خویش!

باشد ای خورشیدِ پنهان! در حجابِ خویش باش
باز هم خو می‌کنم با سایه‌ی دیوار خویش...🦋🦋

کاش بیر تلفون آچاسان منیم اوچون،گوزلویوروم😔
دیدگاه ها (۰)

آخ! که می‌رود دل ِ ،  غافل ِ بیقرار ِ من رحم نمی‌کند کسی، هی...

بگذار فقط ،این عشق با خیال تو آباد بماند،با اینکه باز نمی گر...

هر آنچه دوست داشتم برای من نماند و رفتامیدِ آخرین اگر تویی، ...

وقتی روزگار سخت میشودو تحملش از توان خارجوصله ای میخواهی لبر...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

وقتی ذهنت فرو می‌ریزد تا خودت دوباره برخیزی!گاهی ویرانیِ درو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط