مهتری اسبش بصد درهم فروخت

مهتری اسبش بصد درهم فروخت
راکبی این دید و بر خود بر فروخت‌

پیش مهتر رفت و گفتا اسب تو
وه‌چه ارزان شد برون از دست تو

کی بیابی با چنین مبلغ تو جفت
خر شدی اسبت بدادی مفت ِ مفت

خنده ای سر داده مهتر از خوشی
از چه من خوشحالم و تو ناخوشی

اسب من شَل بود و پایش ناتوان
زین جهت ارزان بدادم من جوان

چون شنید این حرف مهتر را بگوش
رفت و گفتا با خریدار چموش

اسب شل را داده اند دستت گران
چون درآری تو ازآن یک لقمه نان

گفت که اسبم شل نبوده ای پسر
میخی اندر پای او رفته زسر

من درآرم میخ و آنرا زین کنم
تا به اسبان دگر تو هین کنم

هفته دیگر بیا اینجاببین
زیر پایش لرزه ها اندر زمین

تا شنید آن ناقلا اخبار داغ
رفت و مهتر را صدا از کنج باغ

گفت باو بدبخت که اسبت شل نبود
توی پایش میخ و او تنبل نبود



دیدگاه ها (۰)

تو رفتنی بودیمن تمام تلاشم را کردم که بمانیولی تو رفتنی بودی...

‹ تا زمانی که جای من نبودی حق قضاوت نداری..💙 ›--------------...

در گوشمان از مرگ می‌گوینددر گوشِ ما جمعِ به تب راضیمثل عروسک...

در میان انبوهی از حجم نبودن ها، به زندگی ادامه می‌دهیم؛و چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط