برای آرزو های محال خویش می گریم

برای آرزو های محال خویش می گریم
اگر اشکی نمانَد ، در خیال خویش می گریم
شب دل کندنت میپرسم آیا باز می گردی؟
جوابت هر چه باشد ، بر سوال خویش می گریم
نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی ، گاهی به حال خویش می گریم
اگر جنگیده بودم دست کم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش می گریم
به گردم حلقه می بندد یاران و نمی‌دانند ، که من چون شمع هر شب بر زوال خویش می گریم
نمی گریم برای عمر از کف رفته ام ، اما به حال آرزو های محال خویش میگریم
دیدگاه ها (۳)

‏توام به اندازه‌ من از من خسته شدی؟

اکنون کجاست؟ چه میکند؟کسی که فراموشش کرده‌ام.

اشک میریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟ میبوسمت و میگویم:بخو...

من فکر کنم جهان دیگری باشد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط