شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
 تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
ستاره می تابید
بنفشه می خندید
 زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
 همان هیاهو
 جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو
آن گیر و دار آن تکرار
همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
 نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
که
این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
 که این گسسته
 غباری به چنگ باد هوا است
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید
دو قطره پنهانی
شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
 تویی
 همین تو
 که می آوری به یادمرا
دیدگاه ها (۲۲)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁶ویو جونکوک______جنگل تا...

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...نور خورشید ...

شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا چنانكه گويیی ھرگز كسی نز...

تا تو نگاه میکنی شعروترانه میشوماز دل خاک سرزنم سبزوجوانه می...

تا تو نگاه میکنی شعروترانه میشوماز دل خاک سرزنم سبزوجوانه می...

تا تو نگاه میکنی شعروترانه میشوماز دل خاک سرزنم سبزوجوانه می...

تا تو نگاه میکنی شعروترانه میشوماز دل خاک سرزنم سبزوجوانه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط