🪴✨ #واژه‌های_باقی_مانده

🪴✨ #واژه‌های_باقی_مانده
#پـارت_اول
این بار به جای دیدن، نگاهشان کردم. می‌گفتند ستودنی اما همان دلنشین، واژه بهتریست.
دختر را در آغوش کشیده بود و گونه‌ استخوانی‌اش را بر پوست سفید رنگ کودکش فشار می‌داد. انگار که سالها او را ندیده، انگار که سال‌ها دخترش را از او ربودم.
تقویم سه ماه را نشان و زندگی چندین سال را فریاد می‌زند. آنچنان سریع اتفاق افتاد که خود هم نفهمیدم، آخرین شام دو نفره‌مان، چند ساعت فاصله با امضا برگهٔ طلاق داشت؟!
کفش صندل اجازه لمس چمن‌ها را به من می‌داد. نرم و کمی قلقلک کننده بود.
سلام را با هوا در آمیختم. شنید، همیشه می‌شنید، هر چه می‌خواست را می‌شنید. تصمیم با او بود، گاه می‌شنید، گاه نمی‌دید.
برایم سخت نبود، حداقل نه دیگر الان.
بوسه‌ای بر پیشانی نبات زد: «کلاس چرتکه نرفته.»
او می‌دانست و می‌دانستم حواسش به من است!
نگاهش با کلام همراه بود. یکی از دیگری تیز تر: «چرا؟»
بگذار ببینم کدام یک از دلایلی را که آماده کردم را بگویم. از بدترین تا بهترین جواب، از آرام ترین تا سرکش ترین پاسخ را می‌توانم به زبان آوردم، اما حیف، حیف که آرامش زندگی‌ام را در الویت قرار داده‌ام.
شاید هم اگر این‌گونه نبود، اگر توان بحث و جدال داشتم و اندک زنانگی در وجودم بود، دنیا کمی بر مراد من هم می‌گذشت.
نگاهم را به نبات دادم و دست در گیسش کردم. آفتاب رنگ موهایش را به طلایی تغییر داده بود. تبسمی آسوده بر لب چیدم: «هوا گرم شده، ترسیدم گرمازده بشه.»
چشمانش را ریز کرد. حدس می‌زد دروغ می‌گویم. درست حدس می‌زند! لابد فکر می‌کند غلام بله قربان گوی او هستم و اجازه می‌دهم مرا در دام احمقانه‌اش گرفتار کند!
شش کلاس در چهار نقطه مختلف شهر و در دور ترین مسافت به خانه و محل کار من.
لحظه‌ای تعلل کردم تا در میان بوسه‌های دریافتی دخترم، زمانی را بدست آورم. چون انتظارم را می‌دید، دست بر نمی‌داشت. از آزارم لذت می‌برد؟ حرصش را خالی می‌کرد!
با کلافگی دهان گشودم: «از شیر گرفتمش، حواست به ... .»
با بیان کلمه باشه، نیم ساعت گفتگو را خنثی کرد.

---

نقدی، نظری، حرفی، سخنی، در خدمتیم🫠🤍
دیدگاه ها (۰)

FORCED LOVEPart:6[یک روز مانده به مهمونی.]تهیونگ گفت باید لب...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط