Part

Part¹⁰
× توی دلش: هه بیبی گرل تو از هیچی خبر نداری ولی بجای بچه تهیونگ یه بچه از خودم تو شکمت میزارم(پوزخند) و تورو مال خودم میکنم؛ خوب شد دکتره رفیقم بودا
"فلش بک"
×توی این چند ماه ات و تهیونگ رو زیر نظر داشتم؛ یروز وقتی خونه نبودن چنتا دوربین تو خونه کار گذاشتم و از طریق همون دوربین ها فهمیدم که میخوان برن دکتر تا ببین حاملس یا نه؛ یکی از بادیگارد هاشو جاسوس کرده بودم که هرچی میشه رو بهم بگه که بهم گفت قراره برم به بیمارستان.... (حالا یه چیزی) منم قبل رفتن اونا به اون بیمارستان رفتم و به دکتر گفتم حتی اگه باردار بود بهشون بگو باردار نیستن و هیچ وقت نمیشن... دکتر حرفشو قبول کرد وقتی ات و تهیونگ اومدن من رفتم تو یه اتاق دیگه؛ چن دقیقه بعد رفتنشون از دکتر پرسیدم که حامله بور واقعا یا نه که جواب داد: اره جونگکوک واقعا حامله بود
"پایان فلش بک"
رسیدیم خونه؛ وسایلشو ازش گرفتم و بردم تو خونه
×ات؛ بیا اینجا بشین تا برات قهوه بیارم
+عا ممنونم؛ اوممم گفتی اسمت چیه؟؟؟
×جونگکوک... جئون جونگکوک؛ رفتم قهوه رو آماده کردم براش آوردم؛ یه حوله هم بهش دادم تا گرم بشه
×تا زمانی که بخوای میتونی اینجا بمونی ات(تو دلش: البته منظورم تا ابده)
دیدگاه ها (۲)

Part¹¹ ...

بچه ها من دیگه اسمات نمیزارمتموم

Part⁹ ...

من اومدممممم

p28و به سمت حیاط رفتم کوک منو دید داشت به سمتم میومد که اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط