My boyfriend

My boyfriend
P:18

با شنیدن حرف جیمین، قلب تو یه لحظه ایستاد.
دستش که موهای پیشونی‌ات رو کنار زده بود، هنوز همون‌جا بود.
نگاهش که توی چشم‌هات بود، حالا کمی عمیق‌تر شده بود.

قبل از اینکه فرصت کنی چیزی بگی، جیمین یه قدم جلوتر اومد.
دیگه فاصله‌ای بین‌تون نمونده بود.
دستش که هنوز روی صورتت بود، آروم‌تر گونه‌ات رو نوازش کرد.
بعد، خیلی آروم، خودش رو بهت نزدیک‌تر کرد.

تو نفست رو حبس کردی.
حس کردی که داره بهت نزدیک می‌شه.
وقتی حس کردی نفس گرمش به صورتت می‌خوره، چشم‌هات رو بستی.

و بعد…
اون اتفاق افتاد.

جیمین تو رو توی آغوشش گرفت.
محکم، ولی نه اون‌قدر که اذیت بشی.
حس کردی دست‌هاش دور کمرت حلقه شدن و صورتت رو توی سینه‌اش جا دادی.

تمام تنش و عصبانیت اون لحظه، انگار که بخار شده باشه، شروع کرد به رفتن.
گرمای بغلش، اطمینان توی آغوشش، همه‌چیز اون‌قدر واقعی و آرامش‌بخش بود که دلت می‌خواست همون‌جا بمونی.

به سینه‌اش تکیه دادی و صدای نفس کشیدنش رو شنیدی.
انگار که اون هم بعد از اون همه تنش، تازه داره نفس راحت می‌کشه.

چند ثانیه گذشت.
شاید دقیقه.
هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدین.

فقط صدای ضربان قلب جیمین رو توی سینه‌اش حس می‌کردی.
و صدای آرام نفس‌هایش.

تو خیلی آهسته، سرت رو کمی بالا آوردی و بهش نگاه کردی.
جیمین هم در همون لحظه سرش رو پایین آورد.
چشم‌هاتون توی هم گره خورد.

حالا دیگه همه چیز فرق داشت.
اون حرفی که تو زدی، تأیید جیمین، و این آغوش…
همه‌چیز یه نقطه عطف بود.

جیمین، هنوز تو آغوشش، خیلی آروم لب زد:

— «می‌بینی؟»

تو سرت رو تکون دادی.

— «چی رو؟»

— «این‌که… ما هم می‌تونیم خوب باشیم.»

و بعد، خیلی آرام، انگار که همین الان متوجه این موضوع شده باشه، سرش رو پایین‌تر آورد و لب‌هایش رو روی لب‌های تو گذاشت.

این بوسه، نه هیجان‌زده بود، نه عجولانه.
آرام بود، عمیق بود، و پر از تمام چیزهایی بود که تا اون لحظه بین‌تون اتفاق افتاده بود.
تمام تنش سابرینا، تمام حرف‌ها، و تمام سکوت‌های پنهانی.

وقتی بوسه تموم شد، جیمین صورتت رو قاب گرفت و با چشم‌هایی که برق می‌زد، گفت:

— «خیلی دوستت دارم، جیسو.»

(ادمین: پس من چی 🥺
جیسو: هوییی دوست پسر خودمه هااا
ادمین: گمشو خوبه خودم بهت رسوندمش، ببین کاری نکن ازت بگیرمش بدم به سابرینا!
جیسو: 😑
ادمین: چیه قیافتو شبیه میمون میکنی؟
جیسو: میمون خودتیییی
ادمین : توییی
جیمین: دخترا بسه بچه‌ها منتظره بقیه داستانن)

و تو، با قلبی که پر از حس‌های جدید بود، جواب دادی:

— «منم همین‌طور، جیمین.»

---












































خب خسته شدم 😔😂
دیدگاه ها (۳)

🥲💔

My boyfriendP:17وقتی بالاخره مهمونی یه کم آروم شد، تو و جیمی...

واییی بچه‌ها فیکم اومد گوگل😂🤏🏻🎀بیا این میره گوگل ولی شما حما...

My boyfriendP:5صدای دخترخاله‌ت که از پشت در اومده بود، انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط