My lovely neighbor part : 19/20
میدونستم که این جلوهی خوبی نداره و مطمئن بودم که واسهی من و شب هنریم خوب نیست
احساس بدبختی میکردم دلی در همون حال که داشتم واسه اینکه یه راهحلی پیدا کنم مهم رو میترکوندم بلافاصله یاد تهیونگ افتادم چه میشد اگه تهیونگ جاش رو پر میکرد؟ اگه اون میاومد و یه کم از استعدادش رو نشون میداد باید با بچهها حرف میزدم و من مطمئن نبودم از این کار خوشش بیاد
من و تهیونگ از شبی که برام پیتزا درست کرد فقط دوبار دیگه باهم وقت گذرونده بودیم هر دو بار هم به طور کاملا خلاقانهای در خونهاش رو زده بودم و خودم رو دعوت کرده بودم ولی ما اصلا دربارهی هنرش حرف نزدیم بخاطر همین احساسش از اینکه یه کارگاه راه بندازه رو نمیدونستم مخصوصا این که برای خبر دادن بهش دیر شده بود ولی فقط دو ساعت تا قبل از اینکه مردم بیان وقت داشتم وقتی تلفنم رو برداشتم تا به تهیونگ زنگ بزنم احساس بدبختی میکردم وقتی که صداش رو شنیدم قلبم به شدت میکوبید و صدام میلرزید
+ سلام تهیونگ
ذهنم رو پاک کردم
+ چلسیام میخواستم کع به من لطفی بکنی ولی مطمئن نیستم تا باهات مطرحش کنم اینجا تو مرکز نوجوانان یه مراسم به اسم شب هنری داریم در واقع بزرگترین آرتیست که استخدام کرده بودم یعنی مارکیس دویوا تو باید اسمش رو شنیده باشی من رو قال گذاشت همهی اسپانسرامون اینجا میان و ما میخواییم براشون یه خاطره خوب درست کنیم ولی این خیلی بده من آلام احساس بیچارگی و ترسیدن میکنم پس....
بیپ (تلفن رو قطع کرد )
جواب کاملا مشخصش حرفم رو برید
لعنتی!
اگه دوباره زنگ می زدم صدام از قبل دپرس تر میبود تصمیم گرفتم فراموشش کنم سعی کردم به بهترین نحوه نداشتن نماینده برای هنر های بصری رو راست کنم من باید چیزی که اتفاق افتاده رو قبول کنم و تمام سعیام رو بکنم
احساس میکردم کاملا شکست خوردم ولی خودم رو تکون دادم و به کیتر کمک کردم تا کارهاش رو بکنه و در آخر با یه لبخند مصنوعی از مهمانان استقبال کردم
وقتی چرخیدم تهیونگ با اون کلاه خاکستریش اونجا وایساده بود با لباس های کاملا مشکی یه لبخند و بوی ادکلنش اون یه کیف گنده هم روی شونش داشت زانوهام یه جوری ضعیف شده بودن که انگار میخواستن بشکنن من کاملا شوک زده بودم و کاملا ساکت اون جا وایساده بودم تا این که بالاخره کلمات رو برای معرفی کردنش پیدا کردم
+ ایشون....
_ کیم تهیونگ....
اون حرفم رو قطع کرد و با زن دست داد و لبخندی زد که سفیدی دندونهای بینقصش کورم کرد میخواستم زبونم رو راه بندازم
_ چلسی بعد از اینکه دوبوا اومدنش رو کنسل کرد به من زنگ زد و من رو جایگزین کرد
اون بهم نگاه کرد
_ تو کدوم قسمت بهم نیاز داری؟
+ تو میتونی دقیقا همینجا همین گوشه مقدمات کارت رو بچینی
تهیونگ دنبالم اومد و وسایلش رو گذاشت وقتی که تنها شدیم به سمتش برگشتم و گفتم :
+ نمیتونم باور کنم که اومدی من حتی توی مسیج هم ازت نخواستم که بیای
_ کاملا مشخص بود که این رو میخوای و اه مسیح مقدس صدات کاملا ناراحت یا یه همچین چیزی بود چرا انقدر بابت این ازم بخوای تا بیام عصبی بودی؟
چون به شدت از تو خوشم میاد
بعد از اینکه برای چند ثانیه تو چشم هاش گم شدم شونهام رو بالا انداختم و گفتم : + نمیدونم
_ در هر حال با آخرین سرعتی که تونستم اومدم اینجا
+ اصلا روحت هم خبر نداره که این چقدر برام ارزشمنده
_ فکر کنم داره قیافهات یه جوریه که انگار میخوای زار بزنی تو احساساتت رو خیلی خوب پنهان نمیکنی
اون راست میگفت من واقعا نمیتونستم ریختن اشکهام از سر خوشحالی رو متوقف کنم
+ این برام ارزشمنده
تهیونگ به دور و ورش نگاهی کرد و گفت :
_ خب الان باید چیکار کنم؟
+ اوکی....همهی چیزهایی که برای رنگ کردن لازم داری رو با خودت آوردی؟
_ آره همه چی دارم
+ کارگاه تو نیم ساعت دیگه شروع میشه تنها کاری که لازمه بکنی اینه که یه چیزی به انتخاب خودت خلق کنی شاید بتونی یه کم هم درباره تکنیکت و این که چطوری انجامش دادی براشون توضیح بدی آخرش هم اونا چندتا سوال ازت میپرسن سوالایی مثل اینکه چطوری وارد این کار شدی؟ چندتا توصیه برای اونایی که میخوان وارد هنر بشن.....سوالایی مثل اینا
_ میتونم از پسش بر بیام
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از دو پارت هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
پارت بیستم داخل کامنت هاست
احساس بدبختی میکردم دلی در همون حال که داشتم واسه اینکه یه راهحلی پیدا کنم مهم رو میترکوندم بلافاصله یاد تهیونگ افتادم چه میشد اگه تهیونگ جاش رو پر میکرد؟ اگه اون میاومد و یه کم از استعدادش رو نشون میداد باید با بچهها حرف میزدم و من مطمئن نبودم از این کار خوشش بیاد
من و تهیونگ از شبی که برام پیتزا درست کرد فقط دوبار دیگه باهم وقت گذرونده بودیم هر دو بار هم به طور کاملا خلاقانهای در خونهاش رو زده بودم و خودم رو دعوت کرده بودم ولی ما اصلا دربارهی هنرش حرف نزدیم بخاطر همین احساسش از اینکه یه کارگاه راه بندازه رو نمیدونستم مخصوصا این که برای خبر دادن بهش دیر شده بود ولی فقط دو ساعت تا قبل از اینکه مردم بیان وقت داشتم وقتی تلفنم رو برداشتم تا به تهیونگ زنگ بزنم احساس بدبختی میکردم وقتی که صداش رو شنیدم قلبم به شدت میکوبید و صدام میلرزید
+ سلام تهیونگ
ذهنم رو پاک کردم
+ چلسیام میخواستم کع به من لطفی بکنی ولی مطمئن نیستم تا باهات مطرحش کنم اینجا تو مرکز نوجوانان یه مراسم به اسم شب هنری داریم در واقع بزرگترین آرتیست که استخدام کرده بودم یعنی مارکیس دویوا تو باید اسمش رو شنیده باشی من رو قال گذاشت همهی اسپانسرامون اینجا میان و ما میخواییم براشون یه خاطره خوب درست کنیم ولی این خیلی بده من آلام احساس بیچارگی و ترسیدن میکنم پس....
بیپ (تلفن رو قطع کرد )
جواب کاملا مشخصش حرفم رو برید
لعنتی!
اگه دوباره زنگ می زدم صدام از قبل دپرس تر میبود تصمیم گرفتم فراموشش کنم سعی کردم به بهترین نحوه نداشتن نماینده برای هنر های بصری رو راست کنم من باید چیزی که اتفاق افتاده رو قبول کنم و تمام سعیام رو بکنم
احساس میکردم کاملا شکست خوردم ولی خودم رو تکون دادم و به کیتر کمک کردم تا کارهاش رو بکنه و در آخر با یه لبخند مصنوعی از مهمانان استقبال کردم
وقتی چرخیدم تهیونگ با اون کلاه خاکستریش اونجا وایساده بود با لباس های کاملا مشکی یه لبخند و بوی ادکلنش اون یه کیف گنده هم روی شونش داشت زانوهام یه جوری ضعیف شده بودن که انگار میخواستن بشکنن من کاملا شوک زده بودم و کاملا ساکت اون جا وایساده بودم تا این که بالاخره کلمات رو برای معرفی کردنش پیدا کردم
+ ایشون....
_ کیم تهیونگ....
اون حرفم رو قطع کرد و با زن دست داد و لبخندی زد که سفیدی دندونهای بینقصش کورم کرد میخواستم زبونم رو راه بندازم
_ چلسی بعد از اینکه دوبوا اومدنش رو کنسل کرد به من زنگ زد و من رو جایگزین کرد
اون بهم نگاه کرد
_ تو کدوم قسمت بهم نیاز داری؟
+ تو میتونی دقیقا همینجا همین گوشه مقدمات کارت رو بچینی
تهیونگ دنبالم اومد و وسایلش رو گذاشت وقتی که تنها شدیم به سمتش برگشتم و گفتم :
+ نمیتونم باور کنم که اومدی من حتی توی مسیج هم ازت نخواستم که بیای
_ کاملا مشخص بود که این رو میخوای و اه مسیح مقدس صدات کاملا ناراحت یا یه همچین چیزی بود چرا انقدر بابت این ازم بخوای تا بیام عصبی بودی؟
چون به شدت از تو خوشم میاد
بعد از اینکه برای چند ثانیه تو چشم هاش گم شدم شونهام رو بالا انداختم و گفتم : + نمیدونم
_ در هر حال با آخرین سرعتی که تونستم اومدم اینجا
+ اصلا روحت هم خبر نداره که این چقدر برام ارزشمنده
_ فکر کنم داره قیافهات یه جوریه که انگار میخوای زار بزنی تو احساساتت رو خیلی خوب پنهان نمیکنی
اون راست میگفت من واقعا نمیتونستم ریختن اشکهام از سر خوشحالی رو متوقف کنم
+ این برام ارزشمنده
تهیونگ به دور و ورش نگاهی کرد و گفت :
_ خب الان باید چیکار کنم؟
+ اوکی....همهی چیزهایی که برای رنگ کردن لازم داری رو با خودت آوردی؟
_ آره همه چی دارم
+ کارگاه تو نیم ساعت دیگه شروع میشه تنها کاری که لازمه بکنی اینه که یه چیزی به انتخاب خودت خلق کنی شاید بتونی یه کم هم درباره تکنیکت و این که چطوری انجامش دادی براشون توضیح بدی آخرش هم اونا چندتا سوال ازت میپرسن سوالایی مثل اینکه چطوری وارد این کار شدی؟ چندتا توصیه برای اونایی که میخوان وارد هنر بشن.....سوالایی مثل اینا
_ میتونم از پسش بر بیام
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از دو پارت هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
پارت بیستم داخل کامنت هاست
- ۵.۷k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط