فیکشن
𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑔𝑖𝑟𝑙
#𝑃𝑎𝑟𝑡6
+لیها مراقب باش...
چاقویی از پشتش در اورد و از پشت تو کمرم فرو برد.
از دهنم خون پاچشد بیرون و زمین پر از خون های غلیظ شد.
افتادم زمین.اشیا تیزی برپاشتم و به سمتش پرت کردم.
جونگ کوک منورو پاهاش نشوند.
+لیهاااا.
_جو... جونگ کوک.
از هوش رفتم.
(بقیه داستان از زبون جونگ کوکه)
بردمش بیمارستان.دکترا گفتم خیلی خون رفته...
خلاصه هرکاری کردن که بالاخره به هوش اومد.
_من کجام؟
+تو بیمارستان.
یکم حالش بهتر شد و به خونه بردمش.زیادم نمی تونست وایسه برای همین خودم حموم بردمش.لباس پوشوندم و تو تخت گذاشتم.
_جونگ کوک.
+چیه؟
_تو برای چی عاشقم شدی؟
+چرا این سوالو می پرسی؟
#𝑃𝑎𝑟𝑡6
+لیها مراقب باش...
چاقویی از پشتش در اورد و از پشت تو کمرم فرو برد.
از دهنم خون پاچشد بیرون و زمین پر از خون های غلیظ شد.
افتادم زمین.اشیا تیزی برپاشتم و به سمتش پرت کردم.
جونگ کوک منورو پاهاش نشوند.
+لیهاااا.
_جو... جونگ کوک.
از هوش رفتم.
(بقیه داستان از زبون جونگ کوکه)
بردمش بیمارستان.دکترا گفتم خیلی خون رفته...
خلاصه هرکاری کردن که بالاخره به هوش اومد.
_من کجام؟
+تو بیمارستان.
یکم حالش بهتر شد و به خونه بردمش.زیادم نمی تونست وایسه برای همین خودم حموم بردمش.لباس پوشوندم و تو تخت گذاشتم.
_جونگ کوک.
+چیه؟
_تو برای چی عاشقم شدی؟
+چرا این سوالو می پرسی؟
- ۹۱۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط