فیک تهیونگ

فیک: دوباره، تو
♡درخواستی♡
part: آخر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+نمیدونم شاید چون غرور تو هم همینجوری بود.

_غرور من؟

+نه یه پیامی و نه یه تماسی. حتی دنبالمم نگشتی. و این باعث شد که فکر کنم هیچ وقت برات مهم نبودم.

_من دیوانه وار عاشقت بودم.

+اگه عاشقم بودی نمیزاشتی برم.

_تو دنبال بهونه بودی وگرنه نمیرفتی.

+خب توهم اگه عاشقم بودی بهونه دستم نمیدادی. تو میدونی من اون روز چی کشیدم وقتی روم اسلحه کشیدی؟ وقتی فهمیدم مافیایی؟ وقتی خونه رو سرمون منفجر شد؟(کل صحبت با داد بود)

_حق داری ولی یکبار باید به حرفم گوش میکردی. نباید میرفتی.

+قلبم شکسته بود، داشتم سختی میکشیدم تو هیچی نمیدونی.(داد)

یهو ا/ت و تهیونگ با صدای گریه ساکت شدن. مرت عروسکشا بغل کرده بود و داشت گریه میکرد. و داشت میلرزید. ا/ت فورا رفت سمتش. تهیونگ هم پشت سرش. ا/ت نشست روی زمین و مرت را محکم بغل کرد و بچه داشت هنوزم داشت میلرزید.


♡لطفا دیگه دعوا نکنین(گریه)

+نه مامانی ما دعوا نمیکردیم گریه نکن قشنگم.

تهیونگ هم نشست پیششون و دست مرت را گرفت.

_نه ما دعوا نمیکردیم بابام فقط داشتیم حرف میزدیم همین.

♡نه باورتون نمیکنم

هنوز داشت میلرزید.شاید بچه حس کرده بود که هیچ چیز سر جاش نیست. شاید دلش برای احساس محبتی که هیچ وقت بینشون نبود تنگ شده. یا حتی شاید ترسیده بود که یکشیون برای همیشه یا جفتشون را از دست بده.


_نه من چرا باید با مامانی دعوا کنم پسرم، اون زن منه.

دروغ نمیگفت، هنوز هم زنش بود. طلاق رفته بود، شاید نه هیچ وقت فرصت شده و هم اینکه هیچ مدوم نخاستن.


+اگه مامانی من زن تو بود بوسش میکردی بغلش میکردی.(گریه)

جفتشون فهمیدن که همین الان در همون مکان باید همدیگه را بغل کنن و بوس کنن. که شاید اون بفهمه و اروم بشه. تهیونگ ا/ت را بغل کرد و سرش را بوس کرد مرت هم داشت نگاه میکرد

+دیدی مامان؟ ما دعوا نمیکردیم.


مرت یکم آروم تر شد. اونم بچه بود و چیزی را میخاست که حق طبیعیش بود. ا/ت مرت را بلند کرد و رفت توی خونه تهیونگ هم داشت نگاهشون کرد. و به حس خودش میپرداخت.


حس چی بود؟ وقتی به ا/ت دست زد دوباره قلبش لرزید. خودش میدونست اگه بهش دست بزنه تحساساتی که کلی سعی بخوابونتشون دوباره بیدار میشه. قلبش داشت تند میزد.

ویو ا/ت
بهم ارامش داد.نوع بوسیدنش دقیقا مثل قبله. مرت را خوابوندم و رفتم پیش تهیونگ. میخاست باهاش حرف بزنه.

در اتاقش را زد.و بعد وارد شد.

_فکر نکنم بهت گفته باشم که بیای تو.

+فکر میکردم گفتی هنوز زنتم.

_من اونا مج....

+میدونم. ببین میخام بهت یه چیزی بگم.

_باشه بگو بعد برو

نمیدونستم باید بگن یا؛ از گفتنش میترسیدم و بیشتر از گفتن از ری اکشن اون میترسیدم.

+من هنوزم عاشتقم.

تهیونگ شوکه شده بود و هیچ ری اکشنی نشون نداد.

_بعد پنج سال اومدی میگی هنوزم دوست دارم؟ دیگه دیره. چون من خیلی خیلی سختی کشیدم تا بتونم فراموشت کنم و الان نمیخام دوباره به یاد بیارمت.


+تو فقط سختی دوری از منا داشتی ولی من چی؟ من هزار تا درد داشتم.

_تو گذاشتی رو رفتی ممکنه چه سختی کشید....

جملش را ادامه نداد. چون یادش رفته بود که ا/ت کلی سختی کشیده بود.

+من؟ درد یه سال دروغی که بهم گفتی، درد دور، درد بی پولی بازم بگم یا فهمیدی.

_بیخیال دیگه برام مهم نیستی.

ا/ت بدون هیچ حرفی رفت بیرون حتی پشت سرش هم نگا ه نکرد. رفت پیش مرت و اروم بغض شکست. کلی گریه کرد و بعد وسط گریه کردنش خوابش برد.

ویو تهیونگ
برات مهمه و توهم داری دروغ میگی اینم خوب میدونی. چرا غرورتا نمیزاری کنار؟ چرا میخای سر این غرور لعنتی دوباره زندگیت خراب بشه؟

_خب چون اونم سر غرور زندگیمونت خراب کرد.

درست ولی بعدش با پشیمونی زندگی کرد. پس تو دیگه با پشیمونی زندگی نکن. برو بهش بگو هنوزم بیشتر از قبل عاشقشی.

خیلی اروم در اتاق مرت را باز کردم. خوابش برده بود نخواستم بیدارش کنم. رفتم پیششون و درار کشیدم. دستما دور کمر ا/ت حلقه کردم.

ا/ت برگشت سمتم و چشمام را باز کرد. چقدر دلم ایت منظره تنگ شده بود. اروم سرما بردم سما صورتش. چشمام گریون بود.

_منم هنوز عاشقتم حتی بیشتر از قبل.

صورت هاشونا بهم نزدیک کردن و بعد از شش سال دوباره هم دیگه را عاشقانه بوسیدن.


و پــــایــــان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم🎀🙃
#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۰)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط