my favourite drug 38
سرمو بالا پایین کردم،دوباره به کارش ادامه داد ولی ایندفعه با دقت بیشتری پانسمان میکرد.
از شدت درد نفس هام نامنظم شده بود،چشمم به اسلحه ی توی جیب کتش افتاد.. آروم آروم دستشو ول کردم.
وقتی کارش تموم شد تا خواست بلند بشه اسلحه رو از جیبش کشیدم بیرون و سریع با دستایی لرزون سمتش گرفتم،ابروشو داد بالا و گفت:
-این کارات چه معنی ای داره لونا؟اون کوفتی رو بده من!
داد زدم:
-بزار برم،نمیخوام اینجا بمونم اگه توهم منو نکشی،اون عوضی اینکارو میکنه
با چشمایی پر از اشک نگاهش کردم:
-بزار برم،التماست میکنم...
بیخیال چند قدم اومد نزدیکم،رفتم عقب:
-نیا جلو«بلند»
بازم اومد که ترسیده رفتم عقب،پام خورد به تخت و دیگه عقب نرفتم اومد و دستمو گرفت و اسلحه رو روی قلبش گذاشت:
-جرعتش رو داری؟
دستام شروع کرد به لرزیدن...گفتم:
-ج..جدی شلیک میکنم ازم دور شووو
پوزخندی زد و جدی بهم زل زد:
-چرا میخوای ازم فرار کنی؟
نگاهمو ازش دزدیدم و به جایی که اسلحه رو روش گذاشته بودم نگاه کردم:
-واضح نیست؟اگه بازم بهت بگه که منو بکشی ایندفعه دیگه واقعا اینکارو میکنی
قاطع گفت:
-نمیکنم!
و بعد به زور اسلحه رو ازم گرفت وپرت کرد روی زمین.. نگاش کردم:
-چیکار میکنی؟
گفت:
-بخواب هنوز پانسمانت تموم نشده بود
شوکه نگاش کردم،همچین آدم عصبی و وحشتناکی باید بعد از این که روش اسلحه کشیدم منو در حد مرگ کتک بزنه نه اینکه زخم هامو درمان کنه.
باند رو از روی زمین برداشت و منو نشوند روی تخت... روبه روم نشست و دستاشو پشت کمرم گذاشت و شروع کرد به باند پیچی کردن زخمم... با استرس نگاش میکردم:
-نمیخوای تنبیهم کنی؟
بدون اینکه بهم نگاه کنه به کارش ادامه داد:
-تو که کار اشتباهی نکردی
ناخواسته یک قطره اشک از چشمام چکید...تا کارش تموم شد سرشو بالا کرد و توی چشمام زل زد،ضربان قلبم یهو رفت بالا...با تردید دست لرزونم رو بالا بردم بالا و اروم زاویه فکش رو نوازش کردم...از کوه یخ توی چشماش کمتر نشد،خواستم از روی پاهاش برم پایین که منو سفت تر گرفت:
-باید باهام ازدواج کنی!
با شنیدن این حرفش با حیرت نگاش کردم
......
ویو لارا
عروسی بالاخره تموم شد،از اونجایی که از این به بعد توی این عمارت زندگی میکنیم زنا مستقیم منو بردن توی اتاق و گفتن لباسمو عوض کنمو منتظر جونگ کوک بمونم.
روی تخت نشسته بودمو از استرس سرمو گرفته بودم،دلم میخواست همه چیزو ول کنم و از اینجا برم.
تموم تنم افتاده با بود روی لرزش،چیزایی که فهمیدم از اون مرد و قضیه اش با داییم و لونا..
همشون به اندازه ی کافی کاری کرده بودن که روانی بشم ولی با حرفای مامان جونگ کوک حالم بدتر شد و من مونده بود باهاش دعوام بشه...
از شدت درد نفس هام نامنظم شده بود،چشمم به اسلحه ی توی جیب کتش افتاد.. آروم آروم دستشو ول کردم.
وقتی کارش تموم شد تا خواست بلند بشه اسلحه رو از جیبش کشیدم بیرون و سریع با دستایی لرزون سمتش گرفتم،ابروشو داد بالا و گفت:
-این کارات چه معنی ای داره لونا؟اون کوفتی رو بده من!
داد زدم:
-بزار برم،نمیخوام اینجا بمونم اگه توهم منو نکشی،اون عوضی اینکارو میکنه
با چشمایی پر از اشک نگاهش کردم:
-بزار برم،التماست میکنم...
بیخیال چند قدم اومد نزدیکم،رفتم عقب:
-نیا جلو«بلند»
بازم اومد که ترسیده رفتم عقب،پام خورد به تخت و دیگه عقب نرفتم اومد و دستمو گرفت و اسلحه رو روی قلبش گذاشت:
-جرعتش رو داری؟
دستام شروع کرد به لرزیدن...گفتم:
-ج..جدی شلیک میکنم ازم دور شووو
پوزخندی زد و جدی بهم زل زد:
-چرا میخوای ازم فرار کنی؟
نگاهمو ازش دزدیدم و به جایی که اسلحه رو روش گذاشته بودم نگاه کردم:
-واضح نیست؟اگه بازم بهت بگه که منو بکشی ایندفعه دیگه واقعا اینکارو میکنی
قاطع گفت:
-نمیکنم!
و بعد به زور اسلحه رو ازم گرفت وپرت کرد روی زمین.. نگاش کردم:
-چیکار میکنی؟
گفت:
-بخواب هنوز پانسمانت تموم نشده بود
شوکه نگاش کردم،همچین آدم عصبی و وحشتناکی باید بعد از این که روش اسلحه کشیدم منو در حد مرگ کتک بزنه نه اینکه زخم هامو درمان کنه.
باند رو از روی زمین برداشت و منو نشوند روی تخت... روبه روم نشست و دستاشو پشت کمرم گذاشت و شروع کرد به باند پیچی کردن زخمم... با استرس نگاش میکردم:
-نمیخوای تنبیهم کنی؟
بدون اینکه بهم نگاه کنه به کارش ادامه داد:
-تو که کار اشتباهی نکردی
ناخواسته یک قطره اشک از چشمام چکید...تا کارش تموم شد سرشو بالا کرد و توی چشمام زل زد،ضربان قلبم یهو رفت بالا...با تردید دست لرزونم رو بالا بردم بالا و اروم زاویه فکش رو نوازش کردم...از کوه یخ توی چشماش کمتر نشد،خواستم از روی پاهاش برم پایین که منو سفت تر گرفت:
-باید باهام ازدواج کنی!
با شنیدن این حرفش با حیرت نگاش کردم
......
ویو لارا
عروسی بالاخره تموم شد،از اونجایی که از این به بعد توی این عمارت زندگی میکنیم زنا مستقیم منو بردن توی اتاق و گفتن لباسمو عوض کنمو منتظر جونگ کوک بمونم.
روی تخت نشسته بودمو از استرس سرمو گرفته بودم،دلم میخواست همه چیزو ول کنم و از اینجا برم.
تموم تنم افتاده با بود روی لرزش،چیزایی که فهمیدم از اون مرد و قضیه اش با داییم و لونا..
همشون به اندازه ی کافی کاری کرده بودن که روانی بشم ولی با حرفای مامان جونگ کوک حالم بدتر شد و من مونده بود باهاش دعوام بشه...
- ۱۲۸.۴k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط