بیا پایین رمان داریم👇👇

زمان عشق

دیانا : روز اول کاریم بود نمیدونستم چیکار کنم هیجان داشتم

یک ساعت بعد
دیانا : رسیدم اول با بچه ها اشنا شدم بعد چند تا ودیو گرفتیم
ارسلان : دختره خیلی رو مخم بود با بچه ها صمیمی شده بود رفتم پیش محراب و رضا بهشون گفتم دختره مسخرست
رضا: ن خیلی خوشگله من منتظر فرستم بهش پیشنهاد بدم
محراب : ولی از چشم خواهری خوشگله ارسلان
دیانا : قرار بود بریم کافه
۳۰ مین بعد
دیانا : رسیدیم ارسلان از همون اول شروع کرد ب تیکه انداختن
ارسلان : بلند شدم سرش داد زدم برو گمشو
دیانا : ترسیدم ولی بلند شدم بهش گفتم تو چته اسکل
---------------°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°----------------
اگه دوست داری ادامه ی رمانو ببینی که چجوری کم کم عاشق هم میشون
عضو کانال زیر شو
https://rubika.ir/joinc/CEBFAGDC0NAIRYRQWJFUFRPBSMEUCBHA

راستی داخل کانال از سریال ها ، یوتیوب ،دابسمش و عکس های کمیاب از اردیا رو هم می زاریم پس جوین شو گلبم💜🤍🦉🦇
دیدگاه ها (۱)

چنلم تو روبیکا

رمان بغلی منپارت ۱۲۹و۱۳۰ ارسلان: یه لحظه احساس کردم قلبم نمی...

رمان بغلی من پارت های ۱۰۷و۱۰۸دیانا: از اخمی که کرده بود خندم...

رمان بغلی من پارت۱۰۹و۱۱۰و۱۱۱ ارسلان: لبخند خبیثی رو لبم نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط