ᴘᴀʀᴛ31
15 سا ل בروغ ؋ـصل سوم
از همه کس و چیز هراس داشت و تنها چیزی که فرشته نجاتش میشد وفرشته نجاتش بیشتر شبیه این بود که من را از جهنم به زمین جهنمی تر بیارد الکس بود.. به اطراف خیره میشوم و چیزی دستگیرم نمیشود هم اربابان بیشتر منطقه ها اینجان الکس پسر32 سال ای که در ظاهر از یه خوانواده نجیب زادست و یه رئیس بزرگ ترین کارخانه های روسیه ست البته دروغ هم نیست ولی در باطن چیزی از یک روانی کمتر نداشت، تنها فرقش این بود که نبسته بودنش..
خرید وف/روش م/واد به دختر های مدرسه ای..البته این کار رو وقتی18 سالش بود انجام میداد فکر میکنم الان بیشتر تو خرید و فروش ب/دن مردمه اج/اره کردن ب/دن مردم..
مسابقه های غ/یر ق/انونی ق/مار..در فساد غرق شده..
فالکور رو به یکی از اتاق ها میکشونم و از جیسو میخوام بدون خوردن هیچ گونه نوشیدنی ای همین جا وایستد
لگد محکمی به پشت فالکور میزنم و را وارد اتاق تاریک و بزرگ میکنم اون بیرون تو حیاط و داخل ویلا پر از فساده.. چشمان بنفشم تو تاریکی برق وحشناکی میزند فالکور اصلا الکس نیست
قابل مقیسه با الکس هم نیست میتونم فالکور رو همین الان بکشم از روی زمین بلند میشه زبانش را لیس میزند و بزاقش روی ان میماند موهایش را به هم میرزد و روی پیشانی اش می ندازد حالا بیشتر شبیه خودش شود چون فقط الکسه که موهاش همیشه مرتبه فالکو علاقه ای به مرتبی ندارد میخندم:«همین الان بهم بگو الکس کجاست فالکو تو میدونی تو برادرشی»
صدایم را بالا برده ام چون دیگر تحمل موندن تو اینجا رو ندارم فالکو میخندید:«یاا لتی..هعی بس کن برای من قلدی میکنی ؟!چون احساس کردی الکس اینجا نیست؟ وای چه بلای سر بچه معصوصومم اومده کجا قایمش کردی» قصدش جز تمسخر من نیست خالکوبی مار کم کم جون میگیرد و روی شونه هایم به حالت یک مار کوچک مینشد و با با زبانش فس فس میکند دارد عین من بری فالکو خط و نشان تعیین میکند..
البته من و اون مار یک شخصییم:« من احمق نیستم فالکو خودتو به گیجی نزن من همه چیو میدم عزیزم ..بهم بگو کدوم گوریه زیر هر سنگ قبریه باید بیاد بیرون» فالکو انگار هنوز من را جدی نگرفته، حق دارد .او لتیشیا قاتل را نمیشناسد فقط همون دختر معصوم الکس رو میبینه با چکمه هایم به شکمش میکوبم و او را به دیوار میچسپانم اوقی میکند وبعد به چشمانم خیره میشود مار جلو صورتش قرار میگرد و کمی بزرگ تر میشود با چشمانش آروزی خوردن فالکو را در سر میپرونند من نیز همین طور تفنگ را از زیر لباسم بیرون میکشم و در حالی که پاهایم روی شکمش است مار جلوی صورت کلت را روی سرش قرار میدهم:«بنال»
_این رفتار ها شایسته یک پرنسس نیست
ماشه را میکشم و به دستش شلیک میکنم ناله خفه ای سر میدهد، صدایش را قرار نیست کسی بشنود و نیشخند پهنی روی صورتم قرار میگیرد:«بهت نشون میدم رفتار مناسب یک پرنسس شیطانی چیه..میخوای با من بازی و زندگی مرگ شیاطین رو بهت نشون بدم؟»
نه اینکه فالکو شیطان ضعیفی باشد یا هر چیز دیگه ای فقط نمیتواند سر انگشی به من دست بزند فکر کنم یک نوع جادوی برادرشه ولی..به هر حال من از او قوی ترم مار دهانش را باز میکند و درست همان مکانی که چند دقیقه پیش سوراخ کرده بودم را گاز میگیرد و زهرش را وارد میکند فریاد فالکو بیشتر میشود:« تا 10 ثانیه دیگه میمیری مگه اینکه بخوای بهم بگی»
زیر چشمانش سیاه میرود و میبینم برای باز کردن چشمانش تقلا میکند لب هایش میلرزند و انگار چشمانش سیاهی میروند پوستش به گچ تبدیل میشود:«ب...با..شه» مار نیشش را بیرون می آورد و من دستم را روی زخم میکشم قطره ای از خون خودم با انگشتانم روی آن میرزم و لرزش فالکو قطع میشود پاهایم را برمیدارم
و او به زمین می افتد و در خود مچاله میشود و از درد در خود فریاد سر میدهد.
از همه کس و چیز هراس داشت و تنها چیزی که فرشته نجاتش میشد وفرشته نجاتش بیشتر شبیه این بود که من را از جهنم به زمین جهنمی تر بیارد الکس بود.. به اطراف خیره میشوم و چیزی دستگیرم نمیشود هم اربابان بیشتر منطقه ها اینجان الکس پسر32 سال ای که در ظاهر از یه خوانواده نجیب زادست و یه رئیس بزرگ ترین کارخانه های روسیه ست البته دروغ هم نیست ولی در باطن چیزی از یک روانی کمتر نداشت، تنها فرقش این بود که نبسته بودنش..
خرید وف/روش م/واد به دختر های مدرسه ای..البته این کار رو وقتی18 سالش بود انجام میداد فکر میکنم الان بیشتر تو خرید و فروش ب/دن مردمه اج/اره کردن ب/دن مردم..
مسابقه های غ/یر ق/انونی ق/مار..در فساد غرق شده..
فالکور رو به یکی از اتاق ها میکشونم و از جیسو میخوام بدون خوردن هیچ گونه نوشیدنی ای همین جا وایستد
لگد محکمی به پشت فالکور میزنم و را وارد اتاق تاریک و بزرگ میکنم اون بیرون تو حیاط و داخل ویلا پر از فساده.. چشمان بنفشم تو تاریکی برق وحشناکی میزند فالکور اصلا الکس نیست
قابل مقیسه با الکس هم نیست میتونم فالکور رو همین الان بکشم از روی زمین بلند میشه زبانش را لیس میزند و بزاقش روی ان میماند موهایش را به هم میرزد و روی پیشانی اش می ندازد حالا بیشتر شبیه خودش شود چون فقط الکسه که موهاش همیشه مرتبه فالکو علاقه ای به مرتبی ندارد میخندم:«همین الان بهم بگو الکس کجاست فالکو تو میدونی تو برادرشی»
صدایم را بالا برده ام چون دیگر تحمل موندن تو اینجا رو ندارم فالکو میخندید:«یاا لتی..هعی بس کن برای من قلدی میکنی ؟!چون احساس کردی الکس اینجا نیست؟ وای چه بلای سر بچه معصوصومم اومده کجا قایمش کردی» قصدش جز تمسخر من نیست خالکوبی مار کم کم جون میگیرد و روی شونه هایم به حالت یک مار کوچک مینشد و با با زبانش فس فس میکند دارد عین من بری فالکو خط و نشان تعیین میکند..
البته من و اون مار یک شخصییم:« من احمق نیستم فالکو خودتو به گیجی نزن من همه چیو میدم عزیزم ..بهم بگو کدوم گوریه زیر هر سنگ قبریه باید بیاد بیرون» فالکو انگار هنوز من را جدی نگرفته، حق دارد .او لتیشیا قاتل را نمیشناسد فقط همون دختر معصوم الکس رو میبینه با چکمه هایم به شکمش میکوبم و او را به دیوار میچسپانم اوقی میکند وبعد به چشمانم خیره میشود مار جلو صورتش قرار میگرد و کمی بزرگ تر میشود با چشمانش آروزی خوردن فالکو را در سر میپرونند من نیز همین طور تفنگ را از زیر لباسم بیرون میکشم و در حالی که پاهایم روی شکمش است مار جلوی صورت کلت را روی سرش قرار میدهم:«بنال»
_این رفتار ها شایسته یک پرنسس نیست
ماشه را میکشم و به دستش شلیک میکنم ناله خفه ای سر میدهد، صدایش را قرار نیست کسی بشنود و نیشخند پهنی روی صورتم قرار میگیرد:«بهت نشون میدم رفتار مناسب یک پرنسس شیطانی چیه..میخوای با من بازی و زندگی مرگ شیاطین رو بهت نشون بدم؟»
نه اینکه فالکو شیطان ضعیفی باشد یا هر چیز دیگه ای فقط نمیتواند سر انگشی به من دست بزند فکر کنم یک نوع جادوی برادرشه ولی..به هر حال من از او قوی ترم مار دهانش را باز میکند و درست همان مکانی که چند دقیقه پیش سوراخ کرده بودم را گاز میگیرد و زهرش را وارد میکند فریاد فالکو بیشتر میشود:« تا 10 ثانیه دیگه میمیری مگه اینکه بخوای بهم بگی»
زیر چشمانش سیاه میرود و میبینم برای باز کردن چشمانش تقلا میکند لب هایش میلرزند و انگار چشمانش سیاهی میروند پوستش به گچ تبدیل میشود:«ب...با..شه» مار نیشش را بیرون می آورد و من دستم را روی زخم میکشم قطره ای از خون خودم با انگشتانم روی آن میرزم و لرزش فالکو قطع میشود پاهایم را برمیدارم
و او به زمین می افتد و در خود مچاله میشود و از درد در خود فریاد سر میدهد.
- ۱.۲k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط