پارت ۴: عمارت فراموش‌شده

پارت ۴: عمارت فراموش‌شده

باد سردی میان درختان پارک می‌پیچید.

هنوز نفست منظم نشده بود که جیمین از روی نیمکت بلند شد.

صورتش آرام به نظر می‌رسید، اما از زخم‌های روی گردنش مشخص بود درگیری سختی را پشت سر گذاشته است.

چند لحظه به اطراف نگاه کرد.

انگار مطمئن می‌شد کسی تعقیبتان نکرده باشد.

بعد گفت:

«اینجا امن نیست.»

«پس کجا بریم؟»

نگاهش روی چشمانت ثابت ماند.

«جایی که هیچ‌کس پیدامون نکنه.»

قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسی، به سمت خروجی پارک راه افتاد.

چاره‌ای جز دنبال کردنش نداشتی.


---

حدود یک ساعت بعد، شهر را پشت سر گذاشته بودید.

ماشینی قدیمی که معلوم نبود از کجا آورده بود، در جاده‌ای خلوت پیش می‌رفت.

باران تقریباً قطع شده بود.

فقط مه غلیظی روی زمین نشسته بود.

تمام مسیر را در سکوت گذراندید.

ذهنت پر از سؤال بود.

اما هر بار که می‌خواستی چیزی بپرسی، نگاه خسته جیمین تو را منصرف می‌کرد.

در نهایت ماشین مقابل دروازه‌ای آهنی توقف کرد.

دروازه‌ای عظیم که میان جنگلی تاریک پنهان شده بود.

با صدای جیرجیر بلندی باز شد.

و ماشین وارد محوطه شد.

چشمانت از تعجب گرد شدند.

در میان درختان، عمارتی بزرگ و قدیمی قرار داشت.

پنجره‌های بلند.

دیوارهای سنگی.

و پیچک‌هایی که از هر طرف بالا رفته بودند.

بیشتر شبیه خانه‌ای در داستان‌های ترسناک بود تا محل زندگی یک نفر.

«اینجا خونه توئه؟»

جیمین موتور را خاموش کرد.

«آره.»

«تنها زندگی می‌کنی؟»

لبخند محوی زد.

«مدت خیلی زیادیه.»

چیزی در جوابش بود که باعث شد دیگر چیزی نپرسی.


---

داخل عمارت از بیرون هم عجیب‌تر بود.

لوسترهای بزرگ.

راهروهای طولانی.

و تابلوهای قدیمی روی دیوارها.

بوی چوب کهنه در فضا پیچیده بود.

جیمین کت خیسش را روی صندلی انداخت.

بعد به سمت شومینه رفت.

چند دقیقه بعد آتش روشن شد.

نور نارنجی شعله‌ها اتاق تاریک را روشن کرد.

برای اولین بار از وقتی او را دیده بودی، احساس امنیت کردی.

روی مبل نشستی.

اما نگاهت روی یکی از تابلوهای دیوار ثابت ماند.

عکس مردی جوان.

با موهای تیره.

و چشمانی آشنا.

خیلی آشنا.

از جایت بلند شدی و به تابلو نزدیک شدی.

قلبت فرو ریخت.

مرد داخل عکس...

دقیقاً شبیه جیمین بود.

«این تویی؟»

سکوت.

وقتی برگشتی، دیدی جیمین کنار شومینه ایستاده است.

چند لحظه به عکس نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«بله.»

«ولی...»

نگاهت به تاریخ پایین قاب افتاد.

سال ثبت عکس مربوط به بیش از صد سال قبل بود.

«این غیرممکنه.»

جیمین لبخند تلخی زد.

«برای انسان‌ها آره.»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

تو به عکس نگاه می‌کردی.

به تاریخ.

به چهره‌ای که حتی یک روز هم پیر نشده بود.

و کم‌کم حقیقتی را که سعی داشتی نادیده بگیری، پذیرفتی.

او واقعاً چندین دهه... شاید چندین قرن زندگی کرده بود.


---

ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.

آتش در شومینه آرام می‌سوخت.

جیمین روبه‌روی پنجره ایستاده بود.

تو هم روی مبل نشسته بودی.

در نهایت کنجکاوی بر ترست غلبه کرد.

«چند سالته؟»

برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آهسته جواب داد:

«دویست و هفتاد و سه سال.»

نفست بند آمد.

«داری شوخی می‌کنی؟»

«کاش می‌کردم.»

برای اولین بار در صدایش اندوهی شنیدی که قبلاً متوجهش نشده بودی.

اندوهی عمیق.

انگار بار صدها سال تنهایی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

«تو... خانواده‌ای نداری؟»

جیمین نگاهش را از پنجره گرفت.

و برای چند ثانیه فقط به آتش خیره شد.

«داشتم.»

همین یک کلمه کافی بود تا بفهمی ادامه دادن این بحث اشتباه است.

اما قبل از اینکه چیزی بگویی، ناگهان صدایی از طبقه بالا آمد.

تق!

هر دو همزمان سرتان را بالا آوردید.

سکوت.

بعد دوباره.

تق... تق...

انگار کسی روی زمین راه می‌رفت.

قلبت تند شد.

«اینجا که گفتی فقط خودتی.»

چشم‌های جیمین باریک شدند.

حالت صورتش فوراً تغییر کرد.

و این اصلاً نشانه خوبی نبود.

«همینطوره.»

صدای قدم‌ها یک بار دیگر تکرار شد.

این بار نزدیک‌تر.

خیلی نزدیک‌تر.

و جیمین زیر لب زمزمه کرد:

«نه... این ممکن نیست.»

پایان پارت ۴ 🖤🌙

در پارت ۵ مشخص می‌شود چه کسی در عمارت پنهان شده و بخشی از گذشته تاریک جیمین آشکار می‌شود؛ در عین حال رابطه میان شما و او هم آرام‌آرام عمیق‌تر می‌شود.


شرطا:
۵لایک
۵کامنت
دیدگاه ها (۰)

برای ادامه روی لینک زیر ضربه بزن!https://youtube.com/watch?v...

دنیای جدیدمن شیطان را دیدمخلافکارانمعامله شیطانبلرنام مننارک...

پارت سوم روزی روزگاری غم: مردم کمی خسته بنظر می رسیدنت بعضیا...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..⁶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط