بیشتر دلش می خواست فرار کند. اگر می توانست از خودش هم فرا

بیشتر دلش می خواست فرار کند. اگر می توانست از خودش هم فرار کند، حتما این کار را می کرد.
در این لحظه دیگر نمی توانست بگوید که تنها دیگران مقصر هستند. اکنون خودش هم گناهکار بود.
او با خود کارهایی کرده بود که هیچ شخص دیگری انجام نداده بود. آنقدر به خود آسیب زده بود ‌که چیزی از وجودش باقی نمانده بود. کارهایی کرده بود که به خود قول داده بود هیچ وقت انجام ندهد.
او اکنون به مرحله ای رسیده بود که بیشتر از همه، از خود به ستوه آمده بود. تنها آرزویش فرار و فراموشی بود. آیا روزی این آرزو حقیقی می شود؟
دیدگاه ها (۰)

دیدن او از دور هم برایم فوق العاده است. از خوشحالی و خنده اش...

《تا ابد؟》 را با شدت زیادی بست و وارد خانه شد. از دیدن آن همه...

در این لحظه تنها یک حس داشت، حس فوران گدازه مانند تمام احساس...

روزها می گذشتند و تو دیگر با من درباره آسمان و ستارگان، فیلم...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :چطور واجبات را به انجا...

ستاره‌ای در میان تاریکی پارت۱۸🌌نویسنده:دختر  بچه شش‌ساله روی...

پارت اول:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط