برادر سختگیر و وحشی من...

p39_f2

هانا: تو گم نمیشی اینجا؟
کوک: اوه نه من تک تک و شاخه شاخه درختامو از برم
هانا: واووو

جونگکوک دست به جیب راه میرفت و هانا هم داشت بال درمی‌اورد که یهو نگاهش به کوک افتاد
حتا قبل از اینکه بفهمه چرا لباش سرخ شدن
کمر باریک قد بلند چهار شونه عضلات بزرگ موهای پر کلاغی جذاب صدای مردونه زیبا گردن جذاب...خب هرکی بود سرخ میشد نه؟

دختر سریع نگاهشون گرفت اما هنوز گونه‌هاش سرخ بود به سرخی همون گل شرابی ای که کوک براش اورد
کوک: اینجا رو دوست داری؟
هانا: البته!خیلی قشنگه
کوک: باید این چند وقت اینجا بمونی ولی سعی کن بیشتر تو حیاط باشی تا توی خونه باشه؟
هانا: باشه
هانا: میگم کلا نباید بیام شهر؟
کوک: میدونم دوست داری ولی نه...هرکس هم که بخوای ببینی اجازه داری دعوتش کنی

یهو کوک از حرکت ایستاد و هانایی که هواسش به گلا بود خورد پشتش اما قبل از اینکه بیافته کوک گرفتش
هانا: چرا ایستادیم؟(عقب رفتن)
کوک: یه کارت بهت میدم با اون میتونی مهمونای دعوتیم رو بپذیریم
هانا: باشه(اروم)

جونگکوک به هانایی که سرش پایین بود نگاه کرد و چونشو اورد بالا
کوک: فکر کن خونه خودته

هانا سریع عقب رفت لپای گل انداختش داشت بدتر میشد
کوک: خجالت نکش ازم...این مدت منو بیشتر از همه میبینی
هانا: مگه نمیگردی دنبال ا.ت
کوک: اره ولی همسایه تو میشم نمیتونم اینجا ولت کنم اگر حالت بد شه یا کار مهمی داشته باشی یاید کنارت باشم
هانا: باشه(اروم)

پسر چرخید و به راهش ادامه داد و دختر هم به دنبالش راه افتاد اصلا از نوع محبت کوک خوشش نمیامد خیلی مستقیم بود و هانا هم فوق خجالتی
از دشت چند گل رد شدن که هانا یهو افتاد و کوک با صداش برگشت و با دیدن هانا چشماش از ترس لرزید
کوک: خوبی؟؟؟؟؟
هانا: اره....دیگه پاهام جون نداره راه برم میشه استراحت کنیم؟
کوک: میتونی خوب نفس بکشی؟
هانا: اره خوبم فقط پاهام درد میکنه نترس اینقدر(خنده)
کوک: هوففف قلبم امد تو دهنم(زمزمه)راه یکم دوره باید بریم
هانا: یعنی اینقدر بریم تا کلبه تازه می‌رسیم وسطش؟
کوک: نه می‌رسیم یک چهارمش
هانا: چیییییییی!!!!!!مگه چقدر بزرگه؟
کوک: هست دیگه...
هانا: چرا مثل بقیه با دوچرخه نرفتیم
کوک: نباید باد سرد بخوری و بهتره که طولانی تر اینجا نفس بکشی
هانا علامت اوکی رو نشون داد واقعا حرفی براش نمونده بود شش‌هاش رو پر از هوا کرد و بیرون داد
هانا: چرا نمیشینی؟
کوک: من راحتم

دختر دیگه چیزی نگفت اما انگار یچی رو مخ پسر بود
نمی‌دونست میتونه بپرسه یا نه

کوک ویو
پسر فقط دهن باز کن خیلی کار داری باید هرچه زودتر برسی

کوک: هانا مجبوریم بریم
هانا: هوف باشه
هانا بلند شد و شروع کرد راه رفتن اما کوک جلوش رو گرفت
کوک: عذر خواهی منو بپذیرید
..😈
دیدگاه ها (۸)

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

پارت ۲۳

قمار یا زندگی پارت۴۲

ویو پارک یورین: داشت سرشو نزدیکم میکرد میدونستم میخواد چکار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط