پارت۱
پارت۱
**«مدرسه، ساعت ۸ صبح. تارا قدم به حیاط گذاشت و انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. صدای خندهها فروکش کرد و نگاهها، مثل آهنربا، به سمت او کشیده شد. او میدانست که این اتفاق میافتد، اما دیگر برایش عادی شده بود. اما در میان این همه نگاه، تنها نگاهی که سنگین بود و لرزهای به ستون فقراتش انداخت، نگاه "مینجه" بود؛ پسری که نه از زیبایی او به وجد میآمد و نه از هیجان جمعیت، که انگار فقط به دنبال چیزی میگشت که در چشمهای تارا پنهان شده بود...»**
---
سلام خوشگلا اینم از پارت ۱ حمایت شه
**«مدرسه، ساعت ۸ صبح. تارا قدم به حیاط گذاشت و انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. صدای خندهها فروکش کرد و نگاهها، مثل آهنربا، به سمت او کشیده شد. او میدانست که این اتفاق میافتد، اما دیگر برایش عادی شده بود. اما در میان این همه نگاه، تنها نگاهی که سنگین بود و لرزهای به ستون فقراتش انداخت، نگاه "مینجه" بود؛ پسری که نه از زیبایی او به وجد میآمد و نه از هیجان جمعیت، که انگار فقط به دنبال چیزی میگشت که در چشمهای تارا پنهان شده بود...»**
---
سلام خوشگلا اینم از پارت ۱ حمایت شه
- ۴۰۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط