من راوی گذشته های دورم برای تو

من راوی گذشته های دورم برای تو🧚

با من همراه باش تا با هم گذشته ها رو مرور کنیم💚

مادربزگم آسم داشت و نمیتونست روزه بگیره،
ولی پدربزرگ روبراه تر بود و همه روزه هاشو میگرفت،
کشاورز بود مثل بقیه اهالی روستا،
ولی کاملا متفاوت با کشاورزی های الان که با امکانات و دستگاههای پیشرفته ست!!!
ماه رمضونی رو به خاطر دارم که دقیقا تیرماه بود و فصل درو کردن و برداشت گندم ها.
پدربزرگ با داس گندم ها رو درو میکرد اونم با دهن روزه تو آفتاب سوزان و گرم تیرماه!!!
حتی تصورشم سخته!!

یادمه هراز گاهی وقت سحر با خواهرم می‌رفتیم خونه مادربزرگ و سحری رو با خاله کوچیکه و پدربزرگ میخوردیم،
آخ که مثل یه رویا هنوزم اون لحظه ها رو تو خواب میبینم.!!!
یادش بخیر سحری خوردنای هول هولکی!لیوان لیوان آب خوردنا که مبادا فردا تشنه بشیم!با چشم پرخواب قاشق قاشق غذا خوردن!!!
چی شد که اون همه سادگی،صفا و صمیمیت یکباره از خونه هامون رفت؟!
چی شد که هر روز از هم دور دور شدیم؟!
چی شد که روز به روز جمع مون کوچک و کوچیکتر شد؟!
کاش میشد برای لحظه ای برگشت به همون موقع ها تا باز لذت با هم بودن رو‌ حس کرد!!!
📝

سحری خوردنای قدیم صفا داشت؟
دیدگاه ها (۰)

گاهی زندگی ما رو سرِ یه انتخاب می‌ذاره…بین خواستن برای خودمو...

چقد زیبا گفتن خانوم صبا اکبری😍❤️

واسه همتون بهترینها رو میخوام💓✨

همون‌جا که نشد،همون‌جا که سخت شد،همون‌جا که کم آوردی…یادت بی...

سرجوخه1Part ³هامین پرید آمد نشست تو بغلم همه ماگا رو دستشون ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²0"به هیچی چیزه دیگه نتونست فکر کنه..اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط