شب آرامی بود اما خوابم آغشته به چهرهای شد که گمان میک
شب آرامی بود ، اما خوابم آغشته به چهرهای شد که گمان میکردم برای همیشه رهایش کردهام .
آنجا دلتنگی در هر کلمه موج میزد و از چهرههایمان میچکید .
دستهایمان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و در سکوت ، نگاهمان دلتنگی را مینوشید .
شاید در واقعیت هرگز به اندازهی این رویای بیهوده که یادآور تو میشود ، صادق نبودهایم .
این سکوت ریشهدارترین سکوت زندگیام بود هردو در خاموشی غوطهور و تنها سخن بینمان دستها و چشمهایمان بودند .
این سکوت پرمعناترین سکوتی بود که تا به حال شناختهام وزن تمام دنیا را داشت .
اما گل بابونه ، خودت هم میدانی که داستان ما همیشه با جدایی بسته میشد .
حتی در این خواب فریبنده ، حتی جایی که نمیتوانستی بروی ، بروم ، باز هم جدا مانده بودیم .
آنجا دلتنگی در هر کلمه موج میزد و از چهرههایمان میچکید .
دستهایمان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و در سکوت ، نگاهمان دلتنگی را مینوشید .
شاید در واقعیت هرگز به اندازهی این رویای بیهوده که یادآور تو میشود ، صادق نبودهایم .
این سکوت ریشهدارترین سکوت زندگیام بود هردو در خاموشی غوطهور و تنها سخن بینمان دستها و چشمهایمان بودند .
این سکوت پرمعناترین سکوتی بود که تا به حال شناختهام وزن تمام دنیا را داشت .
اما گل بابونه ، خودت هم میدانی که داستان ما همیشه با جدایی بسته میشد .
حتی در این خواب فریبنده ، حتی جایی که نمیتوانستی بروی ، بروم ، باز هم جدا مانده بودیم .
- ۲۰.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط