«ما به تماشاگرانِ غمگینِ رویاهایِ خویش بدل شده‌ایم؛ ایستا

«ما به تماشاگرانِ غمگینِ رویاهایِ خویش بدل شده‌ایم؛ ایستاده بر لبه‌یِ دیواری بلند که یک سوی آن "واقعیتِ خاکستری" است و سویِ دیگرش، "سرابِ رنگینِ آرزوها".

انگار زندگی برای ما نه یک مسیر برای رفتن، که ویترینی شده است غبارگرفته؛ ویترینی که زیباترین اتفاقات، خنده‌هایِ از تهِ دل و رسیدن‌هایِ شیرین را پشتِ شیشه‌هایِ ضخیمش چیده‌اند و ما فقط اجازه داریم از دور به آن‌ها خیره شویم. دست‌هایمان کوتاه است و شیشه‌ها، سردتر از آن‌که با گرمایِ نفسِ ما آب شوند.

چه تلخ است که تمامِ سهمِ ما از "داشتن"، به "تجسم کردن" خلاصه شده است. آرزوهایی که قرار بود ستون‌هایِ خانه‌یِ آینده‌مان باشند، حالا مثلِ دودِ سیگاری در فضایِ ذهن می‌پیچند و با اولین بادِ بیداری، محو می‌شوند. ما در دنیایِ "کاش"ها و "شاید"ها خانه ساخته‌ایم؛ خانه‌ای که سقفش از خیال است و دیوارهایش از جنسِ حسرت.

بزرگترین تراژدیِ نسلِ ما، نه شکست خوردن، که "نرسیدن" است. ماندن در برزخِ میانِ فکری که در سر داریم و زندگی‌ای که در دست. ما وارثانِ نقشه‌هایی هستیم که هیچ‌وقت اجرا نشدند و مسافرانِ جاده‌هایی که فقط در نقشه‌ها زیبا بودند. و در نهایت، تمامِ هستیِ ما خلاصه شد در یک نگاهِ طولانی از دور، به زندگی‌ای که می‌توانست مالِ ما باشد، اما فقط در حدِ یک فکرِ قشنگ باقی ماند.»
دیدگاه ها (۴)

گاهی وقت‌ها، در زندگیِ هر آدمی، نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نه فر...

آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازه‌ی زخم‌هایی که از سرِ عشق خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط