رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸ }🌷
× ببخشید میشه یک قوطی آب بهم بدید....
× نگاهی به خانمه انداختم ولی چیزی نمیگفت... یعنی منو الان نادیده گرفت...
دوباره حرفمو تکرار کردم ولی بازم جوابی ازش نشنیدم....
ناراحت کیفمو توی دستم گرفتم و به سمت در خروجی رفتم همین که درو خواستم باز کنم فردی داخل اومد و نورهای رنگی بالا سرم روشن شد...
نگاهم به سمت اون فرد رفت...
به سمت همون زن رفت و با دستش حرکاتی انجام میداد ...
× حرکات اشاره...
حرکات اشاره انجام میداد تازه متوجه شده بودم اون زن ناشنوا هستش ...
این حرکات رو داخل کتاب های درسیم خونده بودم ...
و البته مهم ترین دلیلش این بود که وقتی بچه بودم قبل از مرگ مادر بزرگم این حرکات رو یاد گرفتم...
مادر بزرگ من ناشنوا بود ...
و هر دفعه که میخواست باهام حرف بزنه نمی تونست...
منم از داخل کتاب ها و مدل دست مادرم یاد گرفتم چطوری با مادر بزرگم صحبت کنم...
ولی بعد از یادگیری دقیقم اون فوت کرد ...
و دیگه هیچ وقت حرکات اشاره رو انجام ندادم تا به امروز....
× دوباره به سمت خانمه رفتم و تعظیم کوتاهی انجام دادم...
با دست حرکات اشاره رو انجام دادم و اون خانمه میشد توی صورتش ذوق رو دید ...
نمی دونم چرا ولی منم ذوق کردم با ذوقش...
خانمه سری تکون داد و قوطی آبی بهم داد...
پولو از داخل کیفم برداشتم و روی صندوقش گذاشتم....
نگاهی به پسر کناریم انداختم که داشت با چشماش منو میخورد... سری خودمو جمع و جور کردم و از مغازه خارج شدم...
سر قوطی آب رو باز کردم و جر ای از آب رو خوردم...
× حالا شد...( خنده)
قوطی رو داخل کیفم گذاشتم و بی هدف شروع به راه رفتند کردم...
× دلم برای اینجا تنگ شده بود... خیلی زیاد..
بیشتر از هرچیزی...
دوچرخه ای اجاره کردم و شروع کردم به رکاب زدن....
نگاهم به سمت کوچه ها میرفت...
همه کوچه هارو با چشمام آنالیز میکردم ولی اونجایی که میخواستم رو پیدا نمیکردم...
خسته کنار دیوار ایستادم و دوچرخه رو کنار دیوار گذاشتم ... دوباره جرعه ای از ابم خوردم و نفسی تازه کردم...
مردی با دوچرخه پشت سرم ایستاد...و اونم از ابی که داشت خورد بهترین موقع بود که اون سوال رو ازش بپرسم...
× آقا...
× مرد سرشو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت...
× شما چنین خیابونی رو میشناسید...
× گوشیم رو در آوردم و عکس قدیمی رو نشونش دادم ...
ولی با حرفی که زد سکوت کردم...
🌷ادامه دارد...✨
تنکیو بای بای ⭐
× ببخشید میشه یک قوطی آب بهم بدید....
× نگاهی به خانمه انداختم ولی چیزی نمیگفت... یعنی منو الان نادیده گرفت...
دوباره حرفمو تکرار کردم ولی بازم جوابی ازش نشنیدم....
ناراحت کیفمو توی دستم گرفتم و به سمت در خروجی رفتم همین که درو خواستم باز کنم فردی داخل اومد و نورهای رنگی بالا سرم روشن شد...
نگاهم به سمت اون فرد رفت...
به سمت همون زن رفت و با دستش حرکاتی انجام میداد ...
× حرکات اشاره...
حرکات اشاره انجام میداد تازه متوجه شده بودم اون زن ناشنوا هستش ...
این حرکات رو داخل کتاب های درسیم خونده بودم ...
و البته مهم ترین دلیلش این بود که وقتی بچه بودم قبل از مرگ مادر بزرگم این حرکات رو یاد گرفتم...
مادر بزرگ من ناشنوا بود ...
و هر دفعه که میخواست باهام حرف بزنه نمی تونست...
منم از داخل کتاب ها و مدل دست مادرم یاد گرفتم چطوری با مادر بزرگم صحبت کنم...
ولی بعد از یادگیری دقیقم اون فوت کرد ...
و دیگه هیچ وقت حرکات اشاره رو انجام ندادم تا به امروز....
× دوباره به سمت خانمه رفتم و تعظیم کوتاهی انجام دادم...
با دست حرکات اشاره رو انجام دادم و اون خانمه میشد توی صورتش ذوق رو دید ...
نمی دونم چرا ولی منم ذوق کردم با ذوقش...
خانمه سری تکون داد و قوطی آبی بهم داد...
پولو از داخل کیفم برداشتم و روی صندوقش گذاشتم....
نگاهی به پسر کناریم انداختم که داشت با چشماش منو میخورد... سری خودمو جمع و جور کردم و از مغازه خارج شدم...
سر قوطی آب رو باز کردم و جر ای از آب رو خوردم...
× حالا شد...( خنده)
قوطی رو داخل کیفم گذاشتم و بی هدف شروع به راه رفتند کردم...
× دلم برای اینجا تنگ شده بود... خیلی زیاد..
بیشتر از هرچیزی...
دوچرخه ای اجاره کردم و شروع کردم به رکاب زدن....
نگاهم به سمت کوچه ها میرفت...
همه کوچه هارو با چشمام آنالیز میکردم ولی اونجایی که میخواستم رو پیدا نمیکردم...
خسته کنار دیوار ایستادم و دوچرخه رو کنار دیوار گذاشتم ... دوباره جرعه ای از ابم خوردم و نفسی تازه کردم...
مردی با دوچرخه پشت سرم ایستاد...و اونم از ابی که داشت خورد بهترین موقع بود که اون سوال رو ازش بپرسم...
× آقا...
× مرد سرشو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت...
× شما چنین خیابونی رو میشناسید...
× گوشیم رو در آوردم و عکس قدیمی رو نشونش دادم ...
ولی با حرفی که زد سکوت کردم...
🌷ادامه دارد...✨
تنکیو بای بای ⭐
- ۴.۴k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط