‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌    ‌« هـزار و هشتصـد و هشتـاد »

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌    ‌« هـزار و هشتصـد و هشتـاد »
من زیاد به این فکر می‌کنم که باید به چه چیزی تبدیل شوم و در درونم کش‌مکش دائمی وجود دارد . نمی‌دانم دقیقاً قرار است چه باشم اما حس می‌کنم هنوز خیلی از آن فاصله دارم و این فاصله دردناک است . اغلب احساس می‌کنم بیرون از همه‌چیز ایستاده‌ام ، انگار به هیچ‌جا تعلق ندارم . آدم‌ها از کنارم می‌گذرند و نمی‌دانم چطور باید به آن‌ها برسم یا خودم را برایشان قابل‌فهم کنم ؛ روزهایی هست که فقط خستگی باقی می‌ماند انگار تمام توانم رفته و فقط می‌توانم بی‌حرکت بمانم . نمی‌بینم دقیقاً کجا دارم می‌روم یا اصلاً آیا جایی می‌روم یا نه .
همه‌چیز دور است ، حتی چیزهایی که سعی می‌کنم به آن‌ها بچسبم ؛ گاهی فکر می‌کنم شاید در حال شکست خوردن در همه‌چیز هستم ، بدون این‌که حتی دلیلش را بدانم و با این حال ادامه می‌دهم ، نه چون مطمئنم بلکه چون نمی‌دانم چطور باید متوقف شوم ؛ گاهی حس می‌کنم هر کاری می‌کنم کافی نیست انگار حتی به استانداردهای خودم هم نمی‌رسم ، چه برسد به دیگران .
لحظه‌هایی هست که به‌شدت ضعیف می‌شوم ، انگار چیزی در من باقی نمانده که بتوان اسمش را قدرت یا جهت گذاشت . من هنوز خودم را نمی‌فهمم و نمی‌توانم انتظار داشته باشم دیگران هم مرا بفهمند و با این حال ، روزها را ادامه می‌دهم ، حتی وقتی شبیه هم‌اند و خالی و بی‌معنا به نظر می‌رسند .
دیدگاه ها (۴۱)

کلمه ی خداحافظیکلمه ای غریب تر در لغت نامه معینپیدا نمی شودا...

عاشقانه های شبنم

بچه ها دارم دیوانه می شم احساس می کنم زندگی هم دیگه می خاد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط