داستان

داستان

#سلام گایز# 👋 بیاین یه داستان تعریف کنم براتون یه روزی ما رفته بودیم بیرون مرتیکه جوجه رو انداخته بود توی یه نایلون و اون رو تکون تکو میدا همینطور که را میرفت صدای اون جوجه میومد و من به مامانم گفتم و گفت برم به اون یارو بگم اون جوجه رو تکون نده چون از ترس زیاد میمیره خلاصه که خیلی بد بود شما هم نخرید
دیدگاه ها (۵)

سیلام

پسر بد (55)

اگه رفتید مدرسه بیاید تعریف کنید چه جوری گذشتت✨🤧 به من که ام...

وقتی گرگینه بود📎(درخواستی)پارت ۳به سمتون قدم برمیداشت....اوم...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت هفدهم ۱۷ آخر

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁶_تو..چرا همش میخوای قهرمان باشی؟صداش...

p6 ☆فاجعه ای به نام ما☆جوابی نمیدادن و فقط ساکت بودت ولی فقط...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:۵ات و کوک هنوز تو شوک بود...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط