درخواستی
درخواستی
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:12
باهم رفتیم پایین که اوپا اومد سمتمون
جیهون:ا.ت؟خوبی؟چیشده چرا چشات قرمزه
ا.ت:هیچی فقط..دلم برای مامان بابام تنگ شده بود
جیهون:مطمئن باشم؟
ا.ت:اوهوم
جیهون:باشه بیاین بریم بشینیم
رفتیم نشستیم که
کوک:چیزی میخورین
جیهون:خب یکم نوشیدنی بد نمیشه
کوک:باشه
و رفت
جیهون:ا.ت
ا.ت:بله
جیهون:ببینم پیش کوک معذب میشی؟
ا.ت:نه
جیهون:پس چرا هروقت میبینیش عجیب میشی
ا.ت:من؟
جیهون:پ نه پ من تو دیگه
ا.ت:من عجیب نمیشم
جیهون:چرا میشی
ا.ت:نمیشم
جیهون:م...
کوک:بفرمایید
برای خودشو جیهون یکم الکل آورده بود و برای من آب پرتقال لیوان آب پرتقال و داد دستم و یه طور خاص نگام کرد
.......
بعد تموم شدن تولد داشتیم میرفتیم جلو در وایساده بودم تا اوپا ماشینو بیاره که کوک اومد کنارم
کوک:من هنوز جوابمو نگرفتم
ا.ت:.....
کوک:بعدا میام میبینمت خیلی حرفا برای زدن داریم
این یعنی هنوز تموم نشده اوپا اومد و با کوک خدافظی کردیم و رفتیم
(کوک)
امروز تو ویلا ا.ت رو تنها گیر انداختم داشتم عین همیشه حرف میزدم که با گریه کردنش تعجب کردم فکر نمیکردم بخواد گریه کنه که یه نفر اومد بالا و گفت جیهون داره دنبالمون میگرده پس رفتیم پایین بعد تولد ا.ت جلو در منتظر جیهون وایساده بود که رفتم پیشش و بهش گفتم بعدا میرم میبینمش و باهاش حرف دارم بعدشم جیهون اومد و خدافظی کردیم راه افتادم سمت خونه و بعد چند مین رسیدم.....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:12
باهم رفتیم پایین که اوپا اومد سمتمون
جیهون:ا.ت؟خوبی؟چیشده چرا چشات قرمزه
ا.ت:هیچی فقط..دلم برای مامان بابام تنگ شده بود
جیهون:مطمئن باشم؟
ا.ت:اوهوم
جیهون:باشه بیاین بریم بشینیم
رفتیم نشستیم که
کوک:چیزی میخورین
جیهون:خب یکم نوشیدنی بد نمیشه
کوک:باشه
و رفت
جیهون:ا.ت
ا.ت:بله
جیهون:ببینم پیش کوک معذب میشی؟
ا.ت:نه
جیهون:پس چرا هروقت میبینیش عجیب میشی
ا.ت:من؟
جیهون:پ نه پ من تو دیگه
ا.ت:من عجیب نمیشم
جیهون:چرا میشی
ا.ت:نمیشم
جیهون:م...
کوک:بفرمایید
برای خودشو جیهون یکم الکل آورده بود و برای من آب پرتقال لیوان آب پرتقال و داد دستم و یه طور خاص نگام کرد
.......
بعد تموم شدن تولد داشتیم میرفتیم جلو در وایساده بودم تا اوپا ماشینو بیاره که کوک اومد کنارم
کوک:من هنوز جوابمو نگرفتم
ا.ت:.....
کوک:بعدا میام میبینمت خیلی حرفا برای زدن داریم
این یعنی هنوز تموم نشده اوپا اومد و با کوک خدافظی کردیم و رفتیم
(کوک)
امروز تو ویلا ا.ت رو تنها گیر انداختم داشتم عین همیشه حرف میزدم که با گریه کردنش تعجب کردم فکر نمیکردم بخواد گریه کنه که یه نفر اومد بالا و گفت جیهون داره دنبالمون میگرده پس رفتیم پایین بعد تولد ا.ت جلو در منتظر جیهون وایساده بود که رفتم پیشش و بهش گفتم بعدا میرم میبینمش و باهاش حرف دارم بعدشم جیهون اومد و خدافظی کردیم راه افتادم سمت خونه و بعد چند مین رسیدم.....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
- ۸۰۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط