یه سناریو میخوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه د
یه سناریو میخوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دخترم داریم به دخترشون حسودی میکنیم چون به اونا توجه میکنه یا مثلا بچه هه میگه که اونا بابای مان و دیگه همین ممنونمممم
p1
تهیونگ
◇بقیه اعضا رو هم میذارم
اسم دخترش:جسیکا همسرش:یجی
ویو یجی:طبق معلوم پدر و دختر بیرون بودن خب برن اصلا تعارف هم نکردن منم بیان داشتم شام اماده میکردم صدای در رو شنیدم
یجی:پوفف باز کلیدش رو نبرده
*در و باز کرد
تهیونگ:سلام عزیزم
یجی:بدون اینکه نگاش کنه رفت اشپزخونه
جسیکا:*ضربه ارومی به پاش زد
چرا بهش میگی عزیزم؟؟
مگه من پرنسست نیستم*بغض
تهیونگ:*بغلش کرد
معلومه شما فرشته منی ولی مامانی رو هم دوست دارما
جسیکا:نخیرم فقط باید منو دوس داشته باشه و گرنه قهرم*روشو کرد اونور
تهیونگ:آخ من فدای قهر کردنات شم کوچو....
یجی:میخواین تا صبح اونجا وایستید؟؟؟
اگه اینجوریه چرا اصلا اومدی خونه؟؟
تو که پول زیاد داری میرفتین بیرون غذا میخوردین برا خوابیدن میومدید
تهیونگ:*به جسیکا نگا کرد
اوه اوه این همش تقصیر توعه فندوق کوچولوعه ها
جسیکا:انگشت اشاره اش رو اورد جلوی بینیش
هیس مامانی میشنوه
تهیونگ:ای شیطون بلا بریم لباسامون رو عوض کنیم
*بعد از اینکه عوض کردن اومدن سر میز
جسیکا:بابایی دفعه بعد میخوام یه لباس خوشگل دیگه بخرم
تهیونگ:بله هر چی دخترم بگه
ویو یجی:داشتن صحبت میکردن اصلا حواسشون نبود دیدم چشام داره خیس میشه
تهیونگ:خوشگلم موقع غذا خوردن ادما حرف نمیزنن غذات رو بخور*نگاهش افتاد به یجی
جاسیکا:چشم بابایی
تهیونگ:چیزی شده؟؟
یجی:نه چرا باید چیزی بشه؟؟؟
تهیونگ:سرت رو بالا بیار بببنمت
یجی:سرش رو اورد بالا
چی میخوای؟؟
تهیونگ:چرا چشات پر اشک شده؟؟
یجی:داشتم پیاز خورد میکردمبه خاطر همینه نه چیز دیگه ایی
تهیونگ:اها خب باشه
*بعد از اینکه تهیونگ جیسکا رو خوابوند رفت اتاقشون
ویو تهیونگ:دیدم پشت رو کرده بهم
رفتم از پشت بغلش کردم
تهیونگ:چیزی شده عزیزم؟؟؟
یجی:چه عجب به ما یه عزیزمی گفتی افتخار دادی
تهیونگ:معلومه که عزیزمی جسیکا حسودی میکنه نمیتونم بگم
یجی:حداقل نمیگی نادیدم نگیر که
*با این حرفش پاشد بره
تهیونگ:با پاشدنش دستش رو گرفتم کشیدم تو بغلم
خانم من از من ناراحته اره؟؟؟
یجی:نه کی گفته
تهیونگ:صورتش رو نزدیک صورتش اورد تا ببوستش که پسش زد
پس ازم ناراحتی چون عاشق بوس کردنای من هستی
یجی:مهم نیس شما برو پیش دخترت
*ادامه دارد...
p1
تهیونگ
◇بقیه اعضا رو هم میذارم
اسم دخترش:جسیکا همسرش:یجی
ویو یجی:طبق معلوم پدر و دختر بیرون بودن خب برن اصلا تعارف هم نکردن منم بیان داشتم شام اماده میکردم صدای در رو شنیدم
یجی:پوفف باز کلیدش رو نبرده
*در و باز کرد
تهیونگ:سلام عزیزم
یجی:بدون اینکه نگاش کنه رفت اشپزخونه
جسیکا:*ضربه ارومی به پاش زد
چرا بهش میگی عزیزم؟؟
مگه من پرنسست نیستم*بغض
تهیونگ:*بغلش کرد
معلومه شما فرشته منی ولی مامانی رو هم دوست دارما
جسیکا:نخیرم فقط باید منو دوس داشته باشه و گرنه قهرم*روشو کرد اونور
تهیونگ:آخ من فدای قهر کردنات شم کوچو....
یجی:میخواین تا صبح اونجا وایستید؟؟؟
اگه اینجوریه چرا اصلا اومدی خونه؟؟
تو که پول زیاد داری میرفتین بیرون غذا میخوردین برا خوابیدن میومدید
تهیونگ:*به جسیکا نگا کرد
اوه اوه این همش تقصیر توعه فندوق کوچولوعه ها
جسیکا:انگشت اشاره اش رو اورد جلوی بینیش
هیس مامانی میشنوه
تهیونگ:ای شیطون بلا بریم لباسامون رو عوض کنیم
*بعد از اینکه عوض کردن اومدن سر میز
جسیکا:بابایی دفعه بعد میخوام یه لباس خوشگل دیگه بخرم
تهیونگ:بله هر چی دخترم بگه
ویو یجی:داشتن صحبت میکردن اصلا حواسشون نبود دیدم چشام داره خیس میشه
تهیونگ:خوشگلم موقع غذا خوردن ادما حرف نمیزنن غذات رو بخور*نگاهش افتاد به یجی
جاسیکا:چشم بابایی
تهیونگ:چیزی شده؟؟
یجی:نه چرا باید چیزی بشه؟؟؟
تهیونگ:سرت رو بالا بیار بببنمت
یجی:سرش رو اورد بالا
چی میخوای؟؟
تهیونگ:چرا چشات پر اشک شده؟؟
یجی:داشتم پیاز خورد میکردمبه خاطر همینه نه چیز دیگه ایی
تهیونگ:اها خب باشه
*بعد از اینکه تهیونگ جیسکا رو خوابوند رفت اتاقشون
ویو تهیونگ:دیدم پشت رو کرده بهم
رفتم از پشت بغلش کردم
تهیونگ:چیزی شده عزیزم؟؟؟
یجی:چه عجب به ما یه عزیزمی گفتی افتخار دادی
تهیونگ:معلومه که عزیزمی جسیکا حسودی میکنه نمیتونم بگم
یجی:حداقل نمیگی نادیدم نگیر که
*با این حرفش پاشد بره
تهیونگ:با پاشدنش دستش رو گرفتم کشیدم تو بغلم
خانم من از من ناراحته اره؟؟؟
یجی:نه کی گفته
تهیونگ:صورتش رو نزدیک صورتش اورد تا ببوستش که پسش زد
پس ازم ناراحتی چون عاشق بوس کردنای من هستی
یجی:مهم نیس شما برو پیش دخترت
*ادامه دارد...
- ۲۶۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط