ماه بالای سر آبادیست اهل آبادی در خواب

.
ماه بالای سر آبادیست اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است: پشت افراها سنجد ها
و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب کبر آن است: دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم
یادمن باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

.زندگی یک نمایش بزرگ است.ما در شرق، آن را نمایش خدا میخوانیم...

‌من تا امروز حتی به خودتان هم نگفته‌ام که اگر در پی دنیا هست...

رسـیدن بـهراسـتی و درستـیچنـدان سخـت و پیـچیـده نیـسـت؛كـافـ...

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﻣﯽ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﯼ ؛ﺍﺭﺗﻌﺎﺷﯽ ﻣﯽﺳﺎﺯﯼ...ﻭ ﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﺗﻮ ﻣﻮﺟﯽ ﻣﯽ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط