in your eyes
#in_your_eyes
part_7
تهیونگ گفت:
اها.... پسرا هم فردا قراره بیان اینجا
منم گفتم:
اوووو . پس دوباره قراره ببینمشون
تهیونگ خنده تو گلویی کرد و گفت:
همینطوره . جیمین و کوک خیلی دلشون برات ت*نگ شده.
از آخرین باری که دیدمشون خیلی گذشته
به تهیونگ گفتم:
از کوک چه خبر؟
هنوز هم اون یونا دنبالشه؟
یونا یکی از دوستای من بود که کشته مرده کوک بود
و یه روز سر اون با من یه بحث حسابی کرد و من باهاش قطع ارتباط کردم
اون خیلی حسوده و از همون اولم انگار بخاطر کوک باهام دوست بود
گفت:
اره . تو هر مراسمی که میاد دوست داره مورد توجه باشه (خنده)
کوک هم که فردا می بینیش
آهانی گفتم و گفت:
انگار سر میز شام ... بعد حرف پدر بزرگ کِسِل شدی
از چیزی ناراحتی؟
گفتم:
نه فقط .... توی مراسم هایی که پدربزرگ میگیره همیشه حوصلم سر میره
تو و بقیه هم مشغول صحبت در مورد کار این
اما چیزی که خوبه اینه که لیا و کارینا هستن همیشه
تهیونگ موهام رو نوازش کرد و گفت:
اما این سری فرق داره .
این مراسم بخاطر تو عه و همه به تو نگاه میکنن
درمورد چیزای دیگه هم که بعدا گفته میشه .... من همیشه طرف خواهر کوچولوم ام و مراقبتم
سوالی ازش پرسیدم:
مگه قراره اتفاقی بیوفته؟
تهیونگ ساکت موند اما یکم بعد گفت:
نه فقط .... نمیتونم بگم قراره چه چیزی بشه اما خواستم همین رو بهت بگم
بعدا باهم صحبت میکنیم
الان دیگه وقت خوابه . من میرم
و از رو تخت بلند شد و بو*سه ای روی سرم گذاشت
گفتم:
شب بخیر
اونم شب بخیر گفت و رفت
چرا همه انقدر عجیب رفتار میکنن؟
هنوز یه روز هم نشده که اومدم چرا انقدر همه چیز مشکوکه؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_7
تهیونگ گفت:
اها.... پسرا هم فردا قراره بیان اینجا
منم گفتم:
اوووو . پس دوباره قراره ببینمشون
تهیونگ خنده تو گلویی کرد و گفت:
همینطوره . جیمین و کوک خیلی دلشون برات ت*نگ شده.
از آخرین باری که دیدمشون خیلی گذشته
به تهیونگ گفتم:
از کوک چه خبر؟
هنوز هم اون یونا دنبالشه؟
یونا یکی از دوستای من بود که کشته مرده کوک بود
و یه روز سر اون با من یه بحث حسابی کرد و من باهاش قطع ارتباط کردم
اون خیلی حسوده و از همون اولم انگار بخاطر کوک باهام دوست بود
گفت:
اره . تو هر مراسمی که میاد دوست داره مورد توجه باشه (خنده)
کوک هم که فردا می بینیش
آهانی گفتم و گفت:
انگار سر میز شام ... بعد حرف پدر بزرگ کِسِل شدی
از چیزی ناراحتی؟
گفتم:
نه فقط .... توی مراسم هایی که پدربزرگ میگیره همیشه حوصلم سر میره
تو و بقیه هم مشغول صحبت در مورد کار این
اما چیزی که خوبه اینه که لیا و کارینا هستن همیشه
تهیونگ موهام رو نوازش کرد و گفت:
اما این سری فرق داره .
این مراسم بخاطر تو عه و همه به تو نگاه میکنن
درمورد چیزای دیگه هم که بعدا گفته میشه .... من همیشه طرف خواهر کوچولوم ام و مراقبتم
سوالی ازش پرسیدم:
مگه قراره اتفاقی بیوفته؟
تهیونگ ساکت موند اما یکم بعد گفت:
نه فقط .... نمیتونم بگم قراره چه چیزی بشه اما خواستم همین رو بهت بگم
بعدا باهم صحبت میکنیم
الان دیگه وقت خوابه . من میرم
و از رو تخت بلند شد و بو*سه ای روی سرم گذاشت
گفتم:
شب بخیر
اونم شب بخیر گفت و رفت
چرا همه انقدر عجیب رفتار میکنن؟
هنوز یه روز هم نشده که اومدم چرا انقدر همه چیز مشکوکه؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۸k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط