من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر باد

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
دیدگاه ها (۲)

از غم نمی‌شه فرار کرد ، ولی می‌شه مدیریتش کرد

حالم را پرسیدند ...گفتم: رو به را هم،اما...هیچکس نفهمیدکهرو ...

گذشته همون لحظاتی هستکه ما باهاشون لحظه به لحظه زندگی کردیم،...

آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتیای عجب از این طرف‌ها هم گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط