دو پارتی.. جونگکوک
دو پارتی.. جونگکوک
وقتی الکی قهر میکنی تا ببینی چقدر نازتو میکشه..
part 1
( ویو ا.ت )
صدای آلارم گوشیم برای بار سوم توی اتاق پیچید و بالاخره مجبور شدم چشمهام رو باز کنم.
دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و با چشمهای نیمهباز شروع کردم دنبال گوشیم گشتم. وقتی پیداش کردم، بدون اینکه حتی به ساعت نگاه کنم، آلارمش رو خاموش کردم و دوباره صورتم رو توی بالش فرو بردم.
فقط چند دقیقه...
چند دقیقه بعد، با صدای ویبرهی گوشی دوباره چشمهام رو باز کردم...
این بار پیام بود..
گوشی رو برداشتم و صفحه رو روشن کردم.. همین که اسمش رو دیدم، ناخوداگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست..
_بیداری؟
انگشتهام رو روی صفحه گذاشتم و جواب دادم:
+آره.. تازه بیدار شدم.
_پس چرا صبح بخیر نگفتی توله؟
لبخندم بیشتر شد.
+صبح بخیررر :)
گوشی رو کنار گذاشتم و از تخت بلند شدم. بعد از شستن صورتم و عوض کردن لباسهام.. از اتاق بیرون اومدم و سمت طبقه پایین راه افتادم..اول به آجوما و خدمتکارا صبح بخیر گفتم و بعد.. سمت آشپزخونه قدم برداشتم و صبحونه مفصلی آماده کردم... نشستم رو میز و شروع کردم خوردن..
تمام مدت فکرم درگیر یه شیطنت بود..
همینطور که به یه نقطه خیره شده بودم و فکر میکردم.. یهو یه چیزی از ذهنم گذشت و یه بشکن زدم و خنده شیطونی کردم... سریع از رو صندلی بلند شدم و تند تند سمت اتاق نشیمن میرفتم... جونگکوک گفته بود امروز قبل از ظهر میاد برعکس همه روزا... الان دیگه کم کم باید میرسید و منم برای نقشم کاملا آماده بودم... میخواستم ببینم اصلا چقدر میتونه ناز بکشه..
چند دقیقه بعد...
با صدای زنگ در.. برعکس همه روزا که با کلی ذوق میرفتم و خودم در رو برای کوک باز میکردم.. و کلی بغلش میکردم.... امروز آجوما در رو براش باز کرد... نیشخند شیطونی زدم و رو مو سریع از در گرفتم و به تلویزیون خیره شدم و انگار عین خیالمم نیست که اومده....
آروم آروم صدای قدماش رو شنیدم که هی نزدیک و نزدیک تر میشد.. یهو دیدم جلومه... خم شد تا هم قدم بشه و منم پا شدم..یهو محکم بغلم کرد و به خودش چسبوندم... انقدر فشارم داد که نزدیک بود بترکم.. کلی بوسه ریز و درشت رو گردنم و صورتم میذاشت و منم فقط نگاهش میکردم.. تا رسید به لبام... محکم لباشو گذاشت رو لبام و وقتی خواست ببوسه دوتا دستامو گذاشتم رو سینش و هولش دادم... یه ذره هم تکون نخورد ولی فاصله گرفت... چشماش و بهم دوخت.. هنوز دستاش دور کمرم بود و با چشمای خشمگین و کمی عصبی نگاهم میکرد...
نزدیک گوشم شد و با صدای اروم و خش دار گفت..
_الان... چیکار کردی؟
+کوکی.. فقط خستم فاصله بگیر..(سرد)
یهو وقتی نگاش کردم دیگه خبری از اون دو تیله مشکی خشمگین نبود..
میخواستم طولانی تر بزارم... ولی ارسال نمیشه🥺
.. حمایت کنیداااا🥺🫂
🎀✨🙃
وقتی الکی قهر میکنی تا ببینی چقدر نازتو میکشه..
part 1
( ویو ا.ت )
صدای آلارم گوشیم برای بار سوم توی اتاق پیچید و بالاخره مجبور شدم چشمهام رو باز کنم.
دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و با چشمهای نیمهباز شروع کردم دنبال گوشیم گشتم. وقتی پیداش کردم، بدون اینکه حتی به ساعت نگاه کنم، آلارمش رو خاموش کردم و دوباره صورتم رو توی بالش فرو بردم.
فقط چند دقیقه...
چند دقیقه بعد، با صدای ویبرهی گوشی دوباره چشمهام رو باز کردم...
این بار پیام بود..
گوشی رو برداشتم و صفحه رو روشن کردم.. همین که اسمش رو دیدم، ناخوداگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست..
_بیداری؟
انگشتهام رو روی صفحه گذاشتم و جواب دادم:
+آره.. تازه بیدار شدم.
_پس چرا صبح بخیر نگفتی توله؟
لبخندم بیشتر شد.
+صبح بخیررر :)
گوشی رو کنار گذاشتم و از تخت بلند شدم. بعد از شستن صورتم و عوض کردن لباسهام.. از اتاق بیرون اومدم و سمت طبقه پایین راه افتادم..اول به آجوما و خدمتکارا صبح بخیر گفتم و بعد.. سمت آشپزخونه قدم برداشتم و صبحونه مفصلی آماده کردم... نشستم رو میز و شروع کردم خوردن..
تمام مدت فکرم درگیر یه شیطنت بود..
همینطور که به یه نقطه خیره شده بودم و فکر میکردم.. یهو یه چیزی از ذهنم گذشت و یه بشکن زدم و خنده شیطونی کردم... سریع از رو صندلی بلند شدم و تند تند سمت اتاق نشیمن میرفتم... جونگکوک گفته بود امروز قبل از ظهر میاد برعکس همه روزا... الان دیگه کم کم باید میرسید و منم برای نقشم کاملا آماده بودم... میخواستم ببینم اصلا چقدر میتونه ناز بکشه..
چند دقیقه بعد...
با صدای زنگ در.. برعکس همه روزا که با کلی ذوق میرفتم و خودم در رو برای کوک باز میکردم.. و کلی بغلش میکردم.... امروز آجوما در رو براش باز کرد... نیشخند شیطونی زدم و رو مو سریع از در گرفتم و به تلویزیون خیره شدم و انگار عین خیالمم نیست که اومده....
آروم آروم صدای قدماش رو شنیدم که هی نزدیک و نزدیک تر میشد.. یهو دیدم جلومه... خم شد تا هم قدم بشه و منم پا شدم..یهو محکم بغلم کرد و به خودش چسبوندم... انقدر فشارم داد که نزدیک بود بترکم.. کلی بوسه ریز و درشت رو گردنم و صورتم میذاشت و منم فقط نگاهش میکردم.. تا رسید به لبام... محکم لباشو گذاشت رو لبام و وقتی خواست ببوسه دوتا دستامو گذاشتم رو سینش و هولش دادم... یه ذره هم تکون نخورد ولی فاصله گرفت... چشماش و بهم دوخت.. هنوز دستاش دور کمرم بود و با چشمای خشمگین و کمی عصبی نگاهم میکرد...
نزدیک گوشم شد و با صدای اروم و خش دار گفت..
_الان... چیکار کردی؟
+کوکی.. فقط خستم فاصله بگیر..(سرد)
یهو وقتی نگاش کردم دیگه خبری از اون دو تیله مشکی خشمگین نبود..
میخواستم طولانی تر بزارم... ولی ارسال نمیشه🥺
.. حمایت کنیداااا🥺🫂
🎀✨🙃
- ۵۳۵
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط