نمیتوانم تاریخی را دوست بدارم

نمی‌توانم تاریخی را دوست بدارم
که تنها
بوی پیکر و گیسوی سوخته‌ی زن از آن بیاید..
نه، هرگز نمی‌توانم
در توانم نیست.
من وطنِ خویش را باز یافته‌ام اکنون،
وطنم دختری ست...
وطنِ من
نه آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست...
دیدگاه ها (۰)

ای ز عشقت این دل دیوانه خوشجان و دردت هر دو در یک خانه خوشگر...

آن کیمیا که میطلبی، یارِ یکدل استدردا که هیچگه نتوان یافت، آ...

هنوز وقتی بارون ؛ تو کوچه میبارهدلم غصه داره ؛ دلم بی قراره ...

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگتا غم بی تکیه گاهی را ...

ززخم کهنه پارت ۴۲ پس عدد ثابت رو میبری اونطرف و وقتی معادله...

اوایی از گذشته بخش اول:  خاطرات زندگی با یک دکتر روانی. 001 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط